April 28, 2004

خطوط در سیاهی راه ها گم می شوند، گم می شوند و پیدا و دوباره گم . . . و کم کم ک می بینی که این جا تصویر محو پنجره ای هست و پشت پرده را که بنگری من نشسته ام. سلام، اینجا پنجره من است و امشب برای اولین بار دارم برای این می نویسم که خودم را بگذارم در وب لاگی که می بینید و احساس کنم که زنده ام.
اینجا مشهد است، من یک پسر بچه بیست ساله ام که دارم در موسسه آموزش عالی خیام مشهد ادبیات انگلیسی می خوانم، اسمم مصطفی است، ولی شما مرا به اسم هنری ام خواهید شناخت: سودارو، تمام اسم هایی که اینجا می آیند و اشاره به آدم های اطراف من خواهند داشت اسامی مستعار خواهند بود. می خواهم توی این پنجره بی انتها برای هر کسی که می خواهد از زندگی ام بگویم، از اتفاق هایی که برای یک پسر جوان ایرانی می افتد، از کتاب هایی که می خوانم، آهنگ هایی که گوش می کنم، از سینما، ادبیات، دانشگاه، سیاست و. . . اینجا می خواهم کمی نفس بکشم.

دیروز وقتی گوته مرا برد کافی نت روبه روی دانشگاه و برایم یک وب لاگ باز کرد و من 300 تومان دادم برایم انگار نه یک اتفاق خیلی مهم، که رسیدن به یک آرزوی دیرنه بود: من الان توی اینترنت هستن، پس وجود دارم و می توانم لمس شوم، باور شوم، لبخند بزنم و گریه کنم و شما ببینید.

اینجا دنیای من است .

اینجا سرزمینی است که من می آیم و با کمک ژوزفینا ( کامپیوترم) می گویم سلام، باز هم سلام، و باز هم سلام

دیشب کتاب "حافظ به روایت شاملو" را باز کردم و به نیت این که شعری که می آید را در وب لاگ بگذارم فال گرفتم، به احترام حافظ بزرگمان سکوت کنید و در قلب با من زمزمه کنید آرام آرام

نفس باد ِ صبا مشک فشان خواهد شد
عالم ِ پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام ِ عقیقی به سمن خواهد داد
چشم ِ نرگس به شقایق نگران خواهد شد.
ز این تطاول که کشید از غم هجران، بلبل
تا سراپرده ی گل نعره زنان خواهد شد.

گل عزیز است، غنیمت شمریدش صحبت ! –
که به باغ آمد از این راه و به آن خواهد شد.


* * *

گر ز مسجد به خرابات شدم عیب مکن :
مجلس ِ وعظ دراز است و زمان خواهد شد.
ای دل ! ار عشرت ِ امروز به فردا فکنی
مایه ی نقد ِ بقا را که ضمان خواهد شد ؟
ماه شعبان منه از دست قدح ! کاین خورشید
از نظر تا شب ِ عید ِ رمضان خواهد شد.
مطربا ! مجلس ِ انس است ؛ غزل خوان و سرود !
چند گوئی که چنین رفت و چنان خواهد شد ؟

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود،
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد.

سودارو - 2004-04-27

به نام حقیقت هستی بخش

نیم شب است، باید بگذارم حروف در همان مسیری که می خواهند جاری شوند . . .سه کتاب زویا پیرزاد را بسته ام و دنیا دارد در سکوت نیم شب لبخند می زند. نمی دانم چه می خواهم بگویم و اصلا چیزی برای گفتن هست یا نه . . . این روزها که دارد می گذرد مثل یک حس مغموم دارم درون خودم خرد می شوم . . . چه اهمیتی دارد؟ مهم ترین چیزی که برایم مانده همین احساس های مغموم است که تمامی ندارند . . . این روزها . . . صبح ها بیدار می شوم و می بینم که دنیا هنوز وجود دارد. من هنوز می بینم، و در تمام لحظه ها زندگی جاری است. می نشینم و بعد مسیر آغاز می شود. من اغاز می شوم و میان ثانیه ها می دوم. با تمام حس های گنگ و لبخند های پریشان و در حضور تمام آدم هایی که دوست شان دارم و نمی بینند که دارم می سوزم و می سوزم . . . تمام خطوط میل هایی که هر هزار سال در خطوط سیاه برایم می رسد را می بلعم . . . و تمام واژگان را . . . و بعد باید شروع کنم، دانشگاه هست و حجم پایان ناپذیر کارهایی که روی هم انبار می شوند و پوچی شان پوچی دنیا را از یادم می برد . . . و باید نگاه کنم میان تصویر محو صورت آدم ها که از مقابلم می گذرند . . . و من یادم می رود همه چیز . . . همه چیز و می شود خندید و همه چیز، همه چیز را فراموش کرد و . . . بعد که می آیی خانه ژوزفینا حاضر است و من می نشینم روی صندلی و لبخند می زند و لبخند می زنم و کلمه ها روی کیبورد ظاهر می شوند و من می بینم که در صورت ژوزفینا همه دورنم جاری است . . . و من زنده ام، زنده ام و دنیا ادامه دارد و می شود لبخند زد و با تمام این حس های گنگ و مغموم در تمام شهر راه رفت و هیچ کس نفهمد . . .

سودارو - 2004-04-13
2 و 25 نیم شب

هیچ چیز نیست، وقتی انسان اراده می کند که کاری را بکند، هیچ چیز نیست که بتواند جلوی او را بگیرد. پیش می رود و می تازد و تا نابودی همه چیز هم پیش می رود و بعد می آید می نشیند نفس راحتی بر می آورد و . . .
گویی هیچ.
و من نشسته ام امروز فکر می کنم بر تمام آن چه گذشت . . . این ارداه من نبود، ولی وقتی پیش می روی، نمی دانی همه چیز را داری نابود می کنی. پیش می روی و لبخند می زنی و می گویی: این منم، انسان.

سودارو - 2004-04-15
9 و 9 دقیقه شب