January 14, 2007

سلام خانوم

روزگار خوش

می دانم می خواهی بروی به یک سفر، می دانی که من چقدر مخالف این سفر تو هستم. می دانیم که زندگی خودت است، من اینجا هیچ کاره ام. هر چه بشود، مال خودت است. ولی . . . می دانی چند نفر توی این دنیا هستند که من دیوانه وار دوست شان دارم، که اگر کوچک ترین اتفاقی برای شان بیافتد، من بیشتر از خود شان عذاب می کشم که
. . .

ایمیل سرد شده است. هی سر هم داد می کشیم و هی گوشه و کنایه می زنیم. دیشب بهم ریختم چهار خط نوشتم که روان ات را یخ ببنداند که
. . .

خوبی خانوم؟

من اگر بپرسی خوب نیستم. به این ماسک من چقدر خوشبختم که زده ام خیره نشو، خوب نیستم. هنوز حمله های میگرنی را دارم. هنوز چشم هایم آزرده است. هنوز بیشتر شب ها کابوس می بینم. هنوز یک دفعه بهم می ریزم. هنوز نمی توانم راحت باشم. هنوز برایم سخت است آزاد بمانم. هنوز
. . .

دیوانه وار پیش می روم. خودت می دانی، خودت . . . خودت که روان شناس من بودی. برای هفته ها به میل های بهم ریخته ی شلوغ و پلوغ من گوش می کردی، که سعی می کردی آرامم کنی، که می گفتی همه چیز درست می شود، که گفتی نمی گذاری یک گوشه بپوسم. که دستم را گرفتی برم گرداندی سر نوشتن، سر رمان، سر وبلاگ، سر ترجمه . . . مثل یک پسر بچه ی کوچولو به حرف هایت گوش کردم. گذاشتم همه چیز خوب بشود. اعتماد کردم، می دانستم هیچی هیچ فرقی نمی کند. می دانستم همه ی این ها پوشالی است

ولی گفتم بگذار هر چه تو بگویی، همان باشد. همان شد

می دانی خانوم، سال ها است که با هم هستیم. سال ها است که خواب هم را می بینیم. سال ها است که هی شبیه تر می شویم به هم، که . . . من خوب نبودم. من هی لج می کردم. من هی می خواستم پیش بروم. تو دوست داشتی توی دیوار های زندگی خودت مخفی بمانی. وقتی به زور به اینترنت کشاندم ات خشم را مخفی نکردی، نوشتی به زور در اینجا زاده شدم. من خوشحال بودم. می گفتم فریدا ی نازنین من دارد رشد می کند. گفتم حالا است که قلم مو دستش بگیرد شروع کند به نقاشی، به کاری که هیچ کسی توان تحمل اش را نداشته باشد

گفتم دخترم بزرگ می شود

نشدی، توی حصار هایت ماندی، برایت کتاب آوردم که بیا ترجمه اش کن، کتاب ناشر دار، گفتی نه. گفتم بنویس، به هر قیمتی چاپ شان می کنم، گفتی نه. گفتم بیا نگاه کن این کتاب ها خوشگل نیست؟ بیا روی شان کار کن، گفتی باشد، رفتی و سکوت
و سکوت
و سکوت
. . .

خانوم من می ترسم، من از هوای مه گرفته ی سرزمین سردی که می خواهی بروی می ترسم. این سفر اذیت ام می کند. خیلی چیز ها توی ذهنم پرواز می کند، هی می گویم کاش این نشود. هی به خودم امیدواری می دهم که خوب می شود، می گویم چیزی نمی شود

باور نمی کنم. این همه سال با تو نبوده ام که نفهمم، این همه سال خودم را حبس ادبیات نکرده ام که نتوانم ببینم. می بینم، خیلی روشن می بینم و می ترسم

گفتم می خواهم ببینم ات
قبول نکردی

نمی دانستی نیم ساعت باید حرف بزنم که باید بدانی، قبول نکردی

سر یک چرت دعوای مان شد. نگفته بودم؟ سکوت های موازی را تا یه حدی به آدم های دور و برم می دهم و بعد تمام. به کسی نمی دهم و تمام اش می کنم و در سکوت باز نویسی اش را شروع می کنم. بخش پنجم که تمام شد به کسی ندادم. بخش ششم را فقط اسم بخش را اعلام کردم. بخش هفتم که نوشته شود، رمان که تمام شود در سکوت فقط می گویم تمام شد، برگه ها را پرینت می زنم و یک دور می خوانم و یادداشت بر می دارم و روز ها در سکوت خواهد گذشت، شاید فقط اِراتو تنها کسی باشد که برگه ها را بخواند

نمی دانم
نه، نمی دانم

دعوای مان شد. برگه ها را گم کرده بودی. برگه ها مهم نبود. اصلا مهم نبود. گفتی میل بزن. نزدم، گفتم نمی زنم، نگفتم دیگر به هیچ کسی میل نمی زنم

عصبانی شدی
عصبانی شدم. داد زدم، داد زدی
متلک بارم کردی. تحمل نکردم

حالا
. . .


حالا فکر می کنم شاید آن چیزی که من فکر می کنم نشود. فکر می کنم که هیچ وقت نمی شود دیگر همدیگر را ببینیم، من آنجا که تو می روی نمی روم. من از سرمای آنجا خوشم نمی آید. من مه را دوست ندارم. لهجه شان را دوست ندارم

برایت می گویم: موفق باشی
دعا می کنم. فقط دعا می کنم: موفق باشی

می دانی، آن دو تا کتاب اصلا مهم نیست، یادگاری دست خودت بماند، کاغذ های رمان هم بماند. مگر چه اهمیتی دارند؟

مگر چیزی دیگر اهمیت هم دارد؟

به امید دیدار

II buon tempo verra

سودارو
2007-01-14
دوازده و بیست و شش دقیقه ی ظهر