January 21, 2007

خاطرات – قسمت اول

اول مهر بود، خانه ی گیتا بودم. تهران، دروس. تمام ِ شب را کابوس وار گذرانده بودم. وقتی شب دراز کشیدم که بخوابم فکر کردم چقدر خوب می شد اگر خل می شدم، تلفن می زدم که شب نمی آیم و تمام شب را با هم ول می گشتیم. صبح که بیدار بودم منگ بودم. تلفنی با بهی صحبت کردم، نیم ساعت حرف زدیم و توضیح می داد و من بهم ریخته بودم و فکر می کردم چرا این جوری است؟ عصر روز قبل اش رفته بودم بیمارستان دیدن خاله جان، حالم بد شده بود. زنگ زدم اِراتو را از جشنواره کشیدم بیرون. تمام عصر را تاکسی نوردی کردیم در ترافیک تهران. نزدیک نه بود که میدان تجریش از هم جدا شدیم. تاکسی گرفت برای سعادت آباد. تاکسی گرفتم برای سر ِ دولت. رسیدم خانه ی عمو جان سر درد داشتم، چیزی خوردم، تلویزیون نگاه کردیم، وقتی دیدم دیگر نمی توانم تحمل کنم رفتم که بخوابم. صبح همه اش منتظر تلفن هما بودم. یعنی سعی می کردم شماره اش را بگیرم، شبکه آنتن نمی داد. عصبی شدم. زنگ زدم گیتا، وقت گرفتم به دیدن اش بروم

زود تر از خانه آمدم بیرون. پیاده رفتم تا وسط های دولت، همان جا که پیچ می خورد می رود به سمت ِ قیطریه. از دکه سه تا روزنامه خریدم. حالم خوب نبود، فقط می خواستم دست هایم یک چیزی باشد. روزنامه ها را توی کوله نگذاشتم. دستم گرفتم. قدم زنان وارد خیابان فرعی شدم. اسم اش را نمی دانم. همین جوری رفتم. رفتم. رفتم. خانه ها را نگاه می کردم و آدم ها را و دلم گرفته بود. قدم زدن خوب بود. هوای تهران عالی بود. درست یادم نیست، شاید باران باریده بود. یک ربع زود تر رسیدم. رمز ورود را وارد کردم، از جلوی نگهبانی رد شدم، آسانسور عجیب غریب که فقط یاد دارم باهاش بالا بروم و همیشه دگمه پایین رفتن را گیتا برایم می زند را سوار شدم. آرام رسید به طبقه ی چهارم. دور زدم و رفتم داخل. گیتا داد زد که الان می آیم. ایستادم کتاب ها را نگاه می کردم

گیتا توی حرف هایش آن روز گفت باید یک سری یادداشت های روزانه داشته باشم. نه برای کسی، برای خودم بنویسم. آن روز همه اش نگران این بودم که توی ترافیک اول مهر به قطار بعد از ظهر برسم. دو پاکت پر از کتاب از گیتا گرفتم. تاکسی گرفتم برای برگشت. راننده ی آژانس خوش اخلاق بود. راننده ی آژانس بعدی تا راه آهن هم خوش اخلاق بود. کلی حرف زدیم. وقتی حالم خوب نیست حرف زدن را دوست دارم. بیشتر گوش می کردم، یک بار یک نفر بهم گفته بود چقدر شنونده ی خوبی هستم. خوش اخلاق باشم شنونده ی خوبی می شوم

* * *

وسط یک کابوس بود. از خوب پریدم. شب شده بود. چشم هایم می سوخت. گفتم: سردرد. قبل از خواب حالم بد شده بود. گفتم بخوابم خوب می شوم. خوب نشدم. خواب ام نمی برد. دست دراز کردم گوشی را برداشتم روشن کردم. خبری نبود. غلت زدم و سعی کردم کمی بیشتر بخوابم. نتوانستم. بیدار شدم. نشستم توی اتاق تاریکی را نگاه کردن. ذهنم بسته بود. نمی خواستم به چیزی فکر کنم. کابوس بدی بود. کابوس های شلوغ را دوست ندارم. آن هم کابوس های رنگی پر از آدم. پر از خشونت

یک لیوان چایی تلخ خوردم. مثل هر روز عصر. مدت ها است چایی را تلخ می خورم. تلخی اش را دوست دارم. کمی بهتر شدم. نمی خواهم مسکن بخورم. مسکن های میگرن ِ خوب اند، ولی آزار دهنده هم هستند. عوارض هم دارند. نشستم در مورد دی اچ لارنس یک مقاله خواندم. نمی توانستم ترجمه کنم. ژوزفینا را روشن کردم که داستان ام را باز خوانی کنم – شکوفه های زرد ِ گل ِ یاس را باز نویسی کرده ام به اسم جدید ِ رودخانه برای نسخه ی چاپی جشن کتاب – نتوانستم. هدفون گذاشتم به گوش کردن یک آهنگ تند. بک استریت بویز را امروز دوباره ریخته ام روی هارد. برای هزارمین بار زنگ می زنم به حسین. تلفن اش را بر نمی دارد. باز یک جایی گم اش کرده. هی گوشی اش را یک جایی جا می گذارد. اس ام اس می زنم. کمی سعی می کنم کلمه حفظ کنم. از لغت حفظ کردن متنفر ام. بیشتر از حتا گرامر خواندن. حالم بد تر می شود. لباس می پوشم. کارت اینترنت می خرم، چهل ساعت. هنوز لازم نداشتم، ولی حوصله ام سر رفته بود از این کارت فیلتر مزخرف. این یکی بهتر بود. فردا که کانکت شوم می فهمم هنوز خوب است یا نه

می روم شهر کتاب ِ خیابان راهنمایی. کتاب های فوق العاده ای را آورده. خیلی از کتاب هایی که جا های دیگر پیدا نمی شود را دارد. قدم می زنم و کتاب ها را نگاه می کنم و آرام می شوم. چند تا کتاب خیلی خوب می پسندم، از جی. ای. بالارد، از ونه گات و چند تا رمان خوب دیگر هم توی قفسه ی کتاب های ایرانی هست. دوباره چرخ می زنم. دست می برم کتاب بالارد را بردارم. کنارش یک کتاب محسورم می کند، لبخند می زنم: خاطرات ِ روزانه ی سیلویا پلات. بر می دارم، جلد خوشگلی دارد، ورق می زنم، هووم، بد نیست. کتاب را می خرم. بقیه بمانند برای روز های آینده. باید یادم بماند برای این کتاب فروشی تبلیغ کنم. چیز هایی این جوری خیلی کم پیدا می شوند

سیلویا پلات را برای تولد ات خریدم، حباب شیشه با ترجمه ی گلی امامی. کتاب را که بهت دادم رویش نوشتم: من یک احمق ام که این کتاب را به تو می دهم. شب بعد اش خواب ات را دیدم که از کتاب تعریف می کردی. چند روز بعد که دیدم ات کلی بالا پایین می پریدی. چقدر خوشت آمده بود. در کتاب فروشی را پشت سرم بستم، شماره ات را گرفتم، داشتی فیلم تماشا می کردی، گفتم حدس بزن چه خریده ام، باورت نشد گفتم خاطرات سیلویا پلات

آمدم خانه حالم بد تر شده بود. باز هم چند باری شماره ی حسین را گرفتم. دارم نقشه می کشم آبرو ریزی راه باندازم. قبلا ها تهدید که می خواستم بکنم می گفتم یک داستان می نویسم افشایت می کنم. فکر کنم باید یک داستان بنویسم افشایش کنم

ذهنم بسته تر است. کتاب را نگاه می کنم، چقدر از جلد هایی که خوب کار شده باشد خوشم می آید. لابد جلد اصلی کتاب را کپی پیست کرده اند. به کار های ایرانی نمی خورد. صورت سیلویا پلات از وسط به دو نیم شده و چپه به هم چسبیده و بعد رویش رنگ پردازی کرده اند. پشت جلد اش را می خوانم. ترجمه ی جملات را می پسندم. بر می گردم روی جلد، نام مترجم اش را نمی شناسم: مهسا ملک مرزبان. نشر نی چاپ کرده، سال هشتاد و یک. کتاب را باز می کنم با خودم می گویم لابد تجدید چاپ اش کلی حذفی می خورد

مقدمه ها را می خوانم. پیش می روم. چند خط اول کتاب دیوانه ام می کند. پیش می روم، سی و هشت صفحه که می خوانم دیگر نمی توانم. باید بنویسم. ژوزفینا را روشن می کنم. گیتا راست می گفت، به نوشتن احتیاج دارم

. . .

سودارو
2007-01-21
نه و دو دقیقه ی شب – همراه با میگرن شدید در شقیقه ی سمت ِ چپ ِ سر. کمی حالت تهوع و لرزش چشم ِ چپ. محوی دید ِ چشم ِ چپ. و بقیه ی علائم میگرن