January 03, 2007

موبایل یعنی بیست دقیقه به چهار بعد از ظهر از خواب ناز بکشند ت بیرون، بروی میان سرما یخ بزنی، توی خیابان منتظر باشی و بعد یک نفر که قرار بود تنها باشد، با سه نفر دیگر پیدای شان شود و هیچ کدام تان ندانید تالار رازی کجا است

موبایل یعنی دوست دختر ات سر دانشکده ی پزشکی بگوید: ا، مصطفی، تو اینجا چی کار می کنی؟

موبایل یعنی عباس کیارستی را از فاصله ی سی متری دیدم

* * * *

ممنون، واقعا ممنون، برای تمام لینک های که دادید، برای تمام حضور های تان در جشن کتاب: بازدید روزانه پانصد تایی مان شده است هزار و سیصد تا و همچنان افزایش می یابد. چهارشنبه هفته ی گذشته دو هزار و صد تا بازدید داشتیم. من کلا دارم کیف می کنم

* * * *

روزی روزگاری مراکش زیبا بود. سیف الله صمدیان ساخته از کارگاه فیلم سازی مشترک عباس کیارستمی و مارتین اسکورسیزی در مراکش. حدود یک ساعت، با زیر نویس فارسی، که البته من با چشم های کور ام نمی توانستم از آخرین ردیف های بالکن ببینم چه نوشته و خدا را شکر به زبان فصیح انگلیسی بود، لذت وافر بردم، هر چند فرانسه ها نصفه نیمه می فهمیدم چه می گویند

فیلم را دوست داشتم. توی خواب آلودگی بعد از ظهری خوب بود. بعدش را دوست نداشتم. فیلم که تمام شد عباس کیارستمی و سیف الله صمدیان و دکتر امید روحانی آمدند بحث کنند. کیارستمی خجالتی است، بابا این بشر توی فیلم هایش هم حرف نمی زند. گوشه ی میز کز کرده بود و امیدوار بود یک جوری دیده نشود. هر چند که فقط صد نفر بیشتر از ظرفیت توی سالن بود و همه خم شده بودند جلو تا دقیق تر آقای کارگردان را مشاهده کنند. صمدیان کلا ترجیح می داد کیارستمی حرف بزند و امید روحانی هم کلا خجالت می کشید بین این دو تا بچه غول، چیزی بگوید. یک خاطره از پاریس تعریف کرد و ساکت شد و سرش را انداخت پایین و توی دلش گفت: ببخشید

من نماندم، وقتم دو ساعت بود و باید بر می گشتم، قرار بود حرف بزنند و سوال جواب بدهند و بعد ای بی سی آفریقا را تماشا کنند و بعد باز حرف بزنند

سالن پر بود. کلی از دوست هایم توی سالن بودند. خسته بودم. آمدم بیرون. زنگ زدم که بیا امانتی ها را بگیر. چشم هایم می سوخت. گفت: گرفته ای، چی شده؟ گفتم خوب ام. توی دانشکده ی پزشکی آدم ها دست می دهند کسی غش نمی کند. دست دادم و آمدم پایین و اولین تاکسی چشم های سوزان را به خانه بر می گرداند

* * * *

مشهد یخ زده است. چهار روز است یخ زده. خانوم همدان آرزو کرد که برف ببارد. بارید. و گفت: بمان. و ماند. درخت ها زیبا شده اند و گربه ها توی خیابان می لرزند. آدم ها فراری می شوند به یک گوشه ی گرم. ذهن آدم بخار می کند پشت پنجره. دوست دارم تی اس الیوت زمزمه کنی و فکر کنی به سرود عاشقانه ی جی آلفرد پروف راک. دوست داری چشم هایت را ببندی و در میان تصویر های پشت پیشانی
در میان تصور های پشت پیشانی
در میان
. . .

می دانی، هوا سرد شده است، خیلی سرد شده است و جمله ها میان انگشت هایم می لغزند
و فکر می کنم گیر کرده ام
و فکر می کنم دور شده ام
و فکر می کنم خواب دیده بودم، آره، این را هم خواب دیده بودم
فکر می کنم که
. . .

سودارو
2007-01-02
هفت و سی و هفت دقیقه ی شب

ممنون از لینک تان به این وبلاگ

http://neyestanak.blogfa.com/