August 18, 2006

و این چنین هوا سرد شد

نسیم های سرد شهر را به آغوش خویش فشردند. هوا رگه های خشک را از میانه های تنهایی شهر زدود. و انسان لبخند برآورد. شهر خنک شده بود. و پسرک فکر می کرد چقدر سرمای شهر را دوست دارد. وقتی هوا سرد می شود زن ها لباس های رنگ رنگ می پوشند و خیابان مثل بهار می شود. وقتی برف ها هوس کنند ببارند، آن وقت است که میان کریستال های آویخته از میان شاخه های تهی برگ درختان، شهر برای چند ساعتی زیبا، یعنی واقعا زیبا می شود

و این چنین پسرک زمستان را دوست می دارد

همانند معشوقی همیشه گریخته از میان انگشتان دست. همیشه روان در میان سکون و شلوغی مرگ آلود روز های هرزه ی زندگانی ِ آشفته ی نفس کش طلب. حالا روز ها به بهار می اندیشند. حالا می توان پرده ها را کشید و اتاق برای خودش تنها یک اتاق می شود. میان قفسه های کتاب و کیف های سی دی و برگه های کاغذ کتاب های قطار شده که اول من را ترجمه کن، هی اول من را . . . من را . . . من را. و روز هایی که در آهنگ های میان ام پی تری پلیر سیاه رنگ خفه می شوند. در فریاد های خون آلود ذهنی مرده. و من تصویر تو را هنوز عاشقانه دوست می دارم. باور کن هنوز دوست می دارم. و دوست می داری. حالا گیرم تنها چیزی که مانده رمانی است که برگه هاش از رد خون هایی که از میان انگشت هایت فرو می ریزند، هی پر تر می شود. حالا گیرم که تنها چیزی که مانده این صفحه ی لعنتی است و اعتیاد ویران کننده ی که بنویس، هی بنویس، عوضی بیشتر بنویس

و این چنین غروب ها در میان آسمان شهر فقط کلاغ ها قار قار نمی کنند

و کلاغ وار می گویی قار. می گویی دارم دوباره کلاغ می شوم، جار چرا بزنم؟ دروغ چرا. این خطی که خواندید شعری است مال مهرداد فلاح، که در ادامه اش می گوید روی آنتن که می روم بر تلویزیون های تان خش می افتد. خدا را شکر خانه ی پسرک در میان خانه ی های محل جزو سر پایین ها است. یک خانه ی یک طبقه احاطه شده در میان پنجره های آپارتمان های تمام نشدنی مردمان قرن بیست و یک. کلاغ ها آنتن تلویزیون اش را دوست ندارند. کلاغ ها بلند بالای ساختمان ها می نشینند و می گویند هه، یعنی تو باد هستی؟ پسرک اما
اما هنوز در کاسه ای آب می خورد که ارثی است از خانه ی پدری. در اتاقی می نشیند که همه چیز بوی گذشته دارند. حالا گیرم چوب سیگار پدربزرگ مادری باشد که هفته ای یک بار به میان دست می گیرد و نگاهش می کند تا پاکت های نامه ای که بوی زرد روز های انباری خانه ی عزیز را می دهند
و پسرک به میان پنجره نگاه کرد – قار – و گفت باید دوباره آن شعر را دستم بگیرم. همان شعر سرد که نیمه کاره رها شده که . . . حالا که می تواند میان این هجمه ی فایل های ورد آن فایل خاص را پیدا کند؟
می داند که می تواند. یک دقیقه هم طول نمی کشد. آخر ژوزفینا لعنتی همه چیزش مرتب و منظم و تمیز و خانوم وار است. نه مثل پسرک پسرانه وار و شلخته و بهم ریخته
در هم ریخته
مرگ آلوده
که

این چنین شهر سرد می شود و پاییز سرک کشان از میان پنجره یک روز عصر که از خواب بیدار می شوی می گوید: درست که هنوز مرداد ماه است، ولی سلام
سلام، تو هم می گویی و فکر می کنی باید شعری بنویسی

و هوا چنین سرد شده است نازنین
روزگار غریبی است، شاملو هم همین را می گفت

و تو هنوز هم چون عاشقی مجنون دوست اش
. . .

سودارو
2006-08-18
ده و هشت دقیقه ی شب