August 20, 2006

و می دانی . . . آره، من می دانم
می دانم که اگر این رمان روزی، یعنی اگر یک روزی چاپ شود چه غوغایی به پا می کند توی
آره، می دانم و باز هم
خوب نمی توانم، لعنتی نمی توانم. تمام این هفته ها که گذشت هی راه می رفتم و هی اسم ها را پایین و بالا می بردم و هی سعی می کردم اسمی بیابم که همه چیز را در خودش داشته باشد
ولی نمی شد
خوب نمی شد
هر کاری کردم، اسم های مختلف را ردیف کردم و نشد و آخر
آری
اسم تو را گذاشتم
اسم تو را گذاشتم و بعد از همه ی این سال ها هنوز
خودت می دانی
خودت خوب می دانی
من، نه اینکه عوض نشده باشم، کلی خشک و رسمی شده ام، کلی بدبین و کلی خسته. یک عالمه تنها. یک عالمه غمگین. و
و تو
نمی دانم تو کجایی. نمی دانم چه می کنی. نمی دانم و در این سکوت
این سکوت های موازی
این
خوب، دارم می نویسم. با سرعت رشد خزه در رمان پیش می روم
و وقتی
آره وقتی بخش دوم را شروع کردم می دانستم که هیچ کسی. یعنی هیچ کسی نمی تواند
نه اصلا نمی تواند جای تو باشد
باید، خوب یک روز باید همه چیز را می ریختم بیرون
می ریختم و می گذاشتم از من دور شود
باید یک روزی
خوب. یادت هست؟ پر بودم از آرزو، لبریز از اراده، چشم هایت
یادت هست؟ همه چیز یادت مانده
حالا گیرم خودت را مجبور کنی که فراموش کنی
که یعنی مثل همان بار آخری که دیدمت
که برگشتی و لب هایت را گزیدی و به جای دیگری نگاه کردی و
من
من
من
.
.
.

اسم تو را گذاشته ام. اسم شخصیت اصلی زن رمان اسم تو است. حالا که دارم پیش می روم این جا و آن جا نشانه هایی گذاشته ام که فقط خودم می دانم و تو می دانی و هیچ کسی
نه، یک دو نه دیگر هم ممکن است تشخیص بدهند که این چیست و آن چه می گوید و
من؟
نمی دانم. نمی دانم و فقط دارم می نویسم. می نویسم و می گذارم رویا ها همانی باشند که می خواستیم
ولی

موج ها هنوز درونم می کوبند. موج ها غرق مان کردند. موج ها
. . .

می دانم، آره می دانم که هیچ وقت هیچ چیزی مثل قبل نمی شه
که به قول خودت شاید هیچ وقت نشه حتی توی چشم های هم نگاه بکنیم
ولی
. . .

فکر کن چه غوغایی شود وقتی رمان، یعنی اگر یک روزی چاپ شود، وقتی بخوانند
. . .

من فکرش را نمی کنم. آن روز من
. . .

امید. امید. امیدوار. امیدواری. و سکوت
سکوت
سکوت های موازی
. . .

سودارو
2006-08-20
یازده و دوازده دقیقه ی شب

پیوست

سایت قفسه را دزدیده اند. حیف. یکی از معدود سایت هایی بود که لینک دائمی داده بود به نمایشنامه ی اتاق ِ پینتر با ترجمه ای سودارو. داستان این دزدی را اینجا بخوانید

http://www.khabgard.com/?id=1155903631

دیدار با پست مدرن، جالب بود، ولی چرا رمان های امبرتو اِکو را فراموش کرده بودی؟

http://mug.debsh.com/archives/saturday2006,aug,1900;53;29.php