August 26, 2006

تمام ِ آسمان ِ شب . . . اول یک نسیم بود. بعد یک باد ساده. و بعد تند بادی که . . . وقتی از پله ها پایین می رفتیم نمی دانستم چه در انتظار مان خواهد بود. وقتی از چراغ های تیغ مزار دور شدیم، به یک جایی که رسیدیم، نیم تاریک و فقط چراغ های دور دست ِ شهر و تمام ِ دره که زیر پای مان بود و آرام گفتم بچه ها، به آسمان نگاه کنید و تصویری که دود و نور شهر از ما دزدیده، تمام کهکشان راه شیری و تمام ستاره ها و

تنها رفتم سر یک تپه. بادی که می وزید دیوانه ام می کرد. توی تاریکی نگاه می کردم و زیبایی شبی که کاش هیچ وقت تمام نمی شد. خط سپید ستاره ها. ستاره های درشت و آبدار. چشمک زنان. همه جا
همه جا
همه جا
. . .

کلی خواب آلو ام. سلام

سودارو
2006-08-26
پنج و هفت دقیقه ی صبح