July 05, 2006

چرا . . . کنترل خودم را از دست دادم
تا سوال چهارم خوب بود، بعد، یعنی همیشه می نشستم سر جلسه ها و می نوشتم و بلند می شدم و می گفتم به درک و تمام می شد. امروز وقتی توی برگه نوشتم من، یعنی وقتی نوشتم نظر ِ من، همه چیز خراب شد
خیلی بد همه چیز خراب شد
دیگر نمی توانستم
می لرزیدم
ناآرام
نوشته هایی که ربطی به سوال ها نداشتند. نوشته هایی که
. . .
برگ سوم را که از استاد گرفتم زیبای خفته برگشت گفت بسه دیگه. من نگاهم را پایین انداختم ( یک ربع گفته بودم بهش که حالم خوب نیست، حالم اصلا خوب نیست) و نوشتم. دو صفحه و نیم برای ده سوال امتحان. دو صفحه ی و نیم برای نمره اضافه. برگه ها را دادم بدون آن که یک خط شان را یک بار نگاه کنم – می دانم، پر از غلط های املایی و گرامری است
بیرون هوا خوب بود
بیرون روی چمن های دانشگاه نشستیم. من خسته بودم. من فکر می کردم چرا همه چیز امروز اینقدر بهم ریخته است، حتی با هما هم صحبت کرده بودم ( کلی خندیدیم)، ولی
. . .
ولی یک چیزی، یک جایی بهم ریخته بود. یک جایی خیلی دور
خیلی دور، خیلی
. . .
همین جوری آمده ام خانه و هی می زنم رقص دختر مو مشکی را نگاه می کنم، با آن صدای آشنایش، با آن صدای
هی می زنم نگاه می کنم
هی چیز هایی درونم زنده می شوند. چیزهای می میرند. نوشته ها را می خوانم. چند خط دیگر می نویسم. فکر می کنم دوباره رمان را دستم بگیرم
. . .
یک کتاب هدیه گرفتم امروز. با چشم های خسته می خوانم. شعر هایی که ورونیکا داده را می بعلم. هر کتاب را یک جا می خوانم. شعر ها قشنگ اند
. . .
نمی دانم می داند این روز ها چقدر مهربان شده؟ دلتنگ ش می شوم، بد جور دلتنگ ش می شوم، سرم داد هم می زند، که چرا بدون اجازه اش به آن دختر جوانه تلفن زده ام، که
. . .
باید بخوابم. خسته ام. تازه سر شب است. تازه
. . .

سودارو
هشت و نیم شب
2006-07-04
یعنی امروز روز استقلال امریکا بود؟ چه خنده دار. تو امریکا امروز کلی آتیش بازی می کنند. کلی خوب اند برای خود شان
. . .