July 28, 2006

تمرین لبخند زدن
صبح لبخند زدن توی آینه
صبح لبخند زدن و سلام کردن
صبح توی اتاق تنها آهنگ گوش کردن و اشک ها را از صورت دزدیدن، که کسی نبیند، کسی نبیند
صبح توی اتاق هی تق تق کیبود و هی کار کردن، صبح یعنی از ساعت چهار و نیم
صبح توی اتاق کتاب خالی تنها را ورق زدن و مزاحم چرت زدن صفحه ها شدن
صبح تمرین لبخند زدن رو به روی آینه
صبح لبخند زدن. صبح قدم زدن. صبح کار ترجمه را آماده کردن. صبح
. . .
تمرین لبخند زدن
ظهر توی اتاق خالی خسته دراز کشیدن. به دیوار بیشعور نگاه کردن. عصبی شدن از نقش های رنگ های دیوار که هر روز داستان تازه ای می گویند
ظهر توی اتاق لرزیدن. از گرما لرزیدن. نفس نفس زدن. مردن. زنده شدن. ظهر توی همه چیز محو بودن
محو
محو
محو
. . .
تمرین لبخند زدن
عصر توی اتاق، رو به روی مانیتور، تق تق کیبورد. عصر تلفن جواب دادن. عصر پر از تلفن. عصر سوار ماشین آقای دوست شدن. عصر چرخ زدن در خیابان شهر کاغذی. عصر لبخند زدن. عصر بالا و پایین رفتن پله برقی های فروشگاه شیک. آدم های شیک. زندگی های مسخره. آبمیوه ی شیرین شیک. ترافیک شیک. مشهد شیک. پلیس های شیک. شهر بی رابطه. شهر مسخره. شهر دیوانه
عصر توی اتاق ت لبخند بزن
عصر شب می شود. شب توی اتاق ت لبخند بزن. بین دیوار های مسخره. بین دیوار های ناامید. بین دیوار های نامحسوس. شب
. . .
شب شده است. زمان گذشته است. بخواب، بخواب، توی خواب لبخند بزن، لبخند بزن، بگذار صبح که بشود باید تمرین، هی تمرین، هی تمرین لبخند زدن داشته باشی، می دانی این کلاسی است که تمامی ندارد

سودارو
ده و سی و چهار دقیقه ی شب
2006-07-27