July 18, 2006

تصویر جنگ در میان نگاه های ساکت بالا و پایین می پرد. جنگ میان ویراژ جنگنده ها توی آسمان می درخشد. بیروت شهر زیبایی است. مثل بهشت. هیچ وقت از ایران خارج نشده ام. مامان که سه سال پیش رفته بود چقدر تعریف می کرد. فیلم های بیروت را که می دیدم . . . الان شب است. بیروت هم شب است. مجسمه ی مریم مقدس بر فراز شهر دست هایش را به نشانه ی مهر باز کرده و بخشش خداوندگار را نوید می دهد. مجسمه ی مریم مقدس خیره است به شهری که . . . الان هم گوشه ای از شهر دارد در آتش می سوزد؟ از جنگ متنفرم. از تصویر های جنگ متنفرم
. . .
نمی دانم خواهر زاده هایم می دانند جنگ در لبنان را، که همان شهری که در آن توی رستوران امریکایی کنتاکی خورده بودند و با تله کابین به فراز شهر رفته بودند و دریایی که زیبایی آن برای همیشه در رویا ها می ماند، من؟
شب که می شود روی تاب توی حیاط تاریک می شینم و با آهنگ های هدفون توی گوش به چراغ های همسایه ها نگاه می کنم و
روز که باشد کتاب می خوانم. از همینگوی یک کتاب دستم گرفته ام، انگلیسی. خدای چیز های کوچک را هم بالاخره شروع کرده ام به خواندن، فارسی. و نمایشنامه هم بعد از مدت ها دستم گرفته ام، انگلیسی. و
. . .
به خودم هی می گویم که تعطیلات است. که این چند روز را تا آخر تیر ماه هیچ کار خاصی نکن. هیچ برنامه ی خاصی نداشته باش. همین جوری بگذار بگذرد. بگذار ذهنت استراحت داشته باشد. بگذار
. . .
می خواهم. دلم می خواهد آرام باشم. امروز صبح یک دفعه گریه ام گرفت. داشتم توی ذهنم مشابه سازی می کردم که اگر الان توی همین آسمان بالای سرم جنگنده پرواز می کرد و این خیال که این بار کجا را می زند و گریه ام گرفت و زود چشم هایم را پاک کردم که مامان می آمد توی حیاط، نبیند گریه ام گرفته، که
. . .
شاید برگردم سر ترجمه ام از این سکون مسخره در بیایم. شاید بشینم سری فیلم های مانده را ببینم حالم بهتر شود. شاید بروم سراغ حجم آهنگ های جدید که دارم حالم بهتر شود. شاید
. . .
نمی توانم بنویسم. این را بخوانید. همین
http://www.khabgard.com/?id=1152913743

سودارو
2006-07-18
یازده و سی و شش دقیقه ی شب