July 13, 2006

. . .
. . .
. . .
امینم خود تصویر یک سقوط است
در ارتفاع نابخشوده ی زندگی
:در میان فریاد های مرگ آلود کسی که داد می زند
Standing on My Own
و کویین در دست هایم خشک می شود
پر پر سکوت هایش پرواز می کنند بر فراز سرم
جایی که دور دست تصویر محو یک آرزو است، در دستانی کسی به اسم پتر پن
تمام وجود زندگی لبخند های دختری است که می گوید: نه، دوربین را خاموش کن
و سقوط در یک فیلم سوپر سرد
:و نیم ساعت برای همه چیز: همه کار: همه کس
:امینم خود تصویر فریاد می شود
می خروشد
:و در نگاه های شب گم می شود
Lose
Yourself
و در میان سایت های دادایسم و تصویر های ویروس های وحشی
و جمجمه های چند آدم خوار: زندگی زیباست
و در نگاه شب همه چیز
همه جا: همه کس: فیلم سوپر نیم ساعت است، یا چهل و پنج دقیقه
دختر هنوز می گوید نه
می گوید نه، دست تکان می دهد که دور شو، و تصویر می گوید تمام شد
تصویر صورت دختر است که بر می گردد: به این سمت: که به آن سمت: که همه کار: همه کس:زندگی زیباست
تصویر پسر سرد می شود. نگاه دوربین بی حالت: یک دو سه حرکت
و لباس ها پخش شده روی زمین: نگاه ها خم شده روی تصویر: مردمک های گشاد شده
و دست کشیدن روی پوست هایی که هی سقوط
:خود ِ سقوط: خود ِ امینم
Fuck
و کویین میان دست هایم جا می شود
و پینک فلوید هی سیگار می کشد: ماری جوانا: و امینم خم شده روی تصویر
دنبال خودش می گردد: فریاد می کشد: امینم خود سکوت می شود
و مردی با چشم های آبی سکوت ِ کلاس را جارو می کند: پسری روی نیمکت خم می شود: روی دفترش
:نقش تاریکی می کشد: و در جواب یک سوال مکث: می گوید
Lose Yourself.
تصویر می چرخد: مانیتور خاموش می شود: و یک بوسه ی خداحافظی
شانه ی سردی که چسبیده به شیشه عبور خیابان ها را رد می شود
.و نگاهش گم می شود: و ریتم آهنگ مردی در خیابان: فریاد، شب، سکوت
و برهنه شدن: در آینه گم شدن: میان آغوش هیچ کسی که ایستاده در آنسوی تصویر ها لبخند می زند
در میان تصویر ها می میرد: در میان تصویر ها زایمان می کند: فریاد
می
کشد
و در میان دست هایش خون: در میان دست هایش چهار سی دی سوپر برای تمام شب: در میان دست
هایش کویین خرد می شود: تکه های پینک فلوید به دیوار می پاشد: تصویر خنده ی پسری رو به روی
مانیتور سرد می شود: تصویر های منسن دود می شود: که هی داد می زند
که هی داد می زند و هیچ چیز: سه در باز: سه در گشوده: سه راه مسخره: امینم خود
:تصویر می شود: امینم خود محو می شود: در تمام شهر محو می شود: و یک نفر داشت داد می زد
داستان خرس های پاندا به روایت ِ . . . داستان سکوت های پاندا: یک سکوت به اندازه ی خرس های پاندا: یک زندگی به اندازه خرس های پاندا: عمو والت لبخند می زند: عمو والت کلاهش را کج می کند: راه می رود و پشت سرش تصویر محوی می گوید: آه ای ناخدا، ای ناخدای من
. . .
و در آغاز خدا بهشت و زمین را آفرید
و خدا گفت: نور باشد. و نور آفریده شد. و خدا نور را از تاریکی جدا کرد.

سودارو
2006-07-13
هفت و پنجاه و شش دقیقه ی شب

تصویر های آشفته ای در سرم بود، با تمام شدن فیلم هشت مایل، با بازی امینم، همه چیز توی این چند خط بیرون ریخته شد، همین، یک کم تب دارم