May 13, 2006




با احترام، به اطلاع می رساند موسسه ی پژوهشی کودکان دنیا از سال 84 پژوهش طرحی را با عنوان " مدارس باز
Open School
با الگوی مشارکتی " را آغاز کرده است. ما امیدواریم هستیم که اجرای این طرح سرآغاز شکل گیری مدارس نوین با رویکردهای آموزشی مختلف در جامعه ایران باشد

بدینوسیله از جناب عالی دعوت می شود تا جهت آشنایی با اهداف و برنامه های این شیوه ی آموزشی در جلسه ای که بدین منظور برگزار می شود حضور به هم رسانید.

زمان : شنبه 30 اردیبهشت 1385 از ساعت 5 تا 7 بعد از ظهر
مکان : خیابان طالقانی ، خیابان ایرانشهر ، خانه ی هنرمندان ایران ، تالار بتهوون

موسسه پژوهشی کودکان دنیا

* * * *

می گویی دوباره از اول؟ نشسته ام و بیرون نقش آفتاب را نگاه می کنم، می گویم از اول، رمان را دارم از اول می نویسم. لابد سرت گیج می رود از این خل بازی های من. مامانت از چیزی عصبانی است، من دوست ندارم، می گویم خداحافظ و تا کامپی را روشن کنم و آهنگ اول تمام شود بابا آمده است. مامان که آمد انگار بو کشیده باشد به تو زنگ زده ام اول پرسید به کی زنگ زدی؟
. . .

ظهر حس تو خالی بودن فرستادم به حیاط، سراغ لاکی تنبل که لم داده بود زیر درخت زرد آلو و داشت از گرما له له می زد، پوست هندوانه برایش گذاشته بودم تا آخرین تکه را بلعیده بود، رفتم سراغ ماهی ها، برای شان نان ریز کردم توی آب، جالب است، اول همه چیز ساکن، بعد یک دفعه شونصد تا دهن گنده ی ماهی های قرمز می آید بالا نان های ریز ریز را هورت می کشند، خنده ات می گیرد، نمی دانی چقدر باحال اند
سال ها است ماهی داریم توی حوض
نمی دانم نسل چندم ماهی ها هستند، بار ها تمام شان مرده اند، یک بار . . . چند سال پیش بود، برف آمده بود، توی حوض چند تا بچه ماهی کپور داشتیم و شب آب یخ زده بود، ما به خیال مان که مثل ماهی قرمز ها زنده می مانند، صبح به حیاط سر زدم و تصویر کابوس مانند ماهی های مرده زیر سطح سپید یخ
. . .
یکی شان زنده ماند، ماهی قرمز بود
یک سالی تنها بود. نوروز دو سال قبل دو تا بچه ماهی خریدیم، از تنهایی در آمد، بچه ماهی ها ندید، بدید، تو سال اول هورتی هفده تا بچه ریختن بیرون
حالا یک گله ماهی توی حوض . . . جمعه ی پیش خواهرم این ها از بیرون شهر آمدند، از باغ یک دوست یک دبه پر از ماهی های قرمز گنده ی هپولی آورده بودند، وقتی دبه را کج کردم نمی خواستند بیرون بیایند، بعد یک دفعه همه شان رفتند توی حوض زیر آب های سبز رنگ مخفی شدند
حالا هر دفعه نزدیک حوض بشوی یک دفعه چند تا حباب روی آب باقی می ماند و صدایی مثل ترقه، غیب می شوند
خنده ام گرفت دفعه ای اول
ماهی ها را دوست دارم
لاکی را دوست دارم
چقدر خوب است خانه مان حیاط دارد
نمی دانی چقدر برای من خوب است
برای این حال خراب بهم ریخته ی
. . .
اگر می شد الان بهت زنگ می زدم که کجایی کاری، فصل اول را دوباره باز نویسی کردم، تقریبا دو برابر بار دومی که نوشته بودم، شاید می خندیدی، شاید خوشحال . . . کاش بتوانم همین جوری بنویسم، کاش دوباره خشک نشوم، کاش
. . .

* * * *

جالب بود

http://sizief.blogsky.com/

http://panjare.org

سودارو
2006-05-13
یازده و چهل و پنج دقیقه ی شب