May 07, 2006

توت ها برایم بی مزه است. ظرف توت های شسته را می گذارم روی مبل و دوباره کتاب را باز می کنم، به دنیای سوفی و گفتگو در کاتدرال گفته ام منتظر باشند تا من رمان ِ شارون و مادر شوهرم را بخوانم، بهی گفته بود کتاب را دستش گرفته نتوانسته زمین بگذارد، راست می گفت، از سری کتاب های چاپ جدید کاروان است، فکر می کنم تازه الان توی نمایشگاه عرضه شده باشد، هدیه است از طرف خود مترجم، داستان یک زن که بریده بریده با زبانی ساده زندگی ش را در فلسطین بازگو می کند، زیبایی کتاب . . . خوب، تمام که شد مفصل در موردش می نویسم

رویای آریزونا، یک فیلم پست مدرن ِ خنگولانه مال امیر کاستاریکا – اسم ش یک چیز دیگه بود، نه؟ من اسم ها یادم نمی ماند – که همین جوری خودم را هی می جوم و تماشای ش می کنم و هی می گویم چرا این فیلم قشنگ است، چرا این فیلم اینقدر مزخرف است – مزخرف به معنای مثبت منظورم است، می دانید که – می گویم و فیلم را قطره قطره تماشا می کنم، جانی دپ، جری لوییز و دیگران
.
.
.

لیزی الان توی مسیر تهران است. رونالد پس فردا می رود، دیگران هم سه شنبه، دیگرانی هم . . . هر کس از من می پرسد می گویم هفته ی اول خرداد می روم، می گویند آن موقع که نمایشگاه نیست، لبخند های مرموز می زنم و می گویم کار دارم، خوب کار دارم، از تهران اگر مشکلی پیش نیاید می لاگم و می گویم چه شده است من تمام برنامه هایم را عوض کرده ام آن موقع تهران باشم
.
.
.

خانوم نویسنده بعد از این دست هایش را می اندازد پشت گردن ش و می گوید حالا برو دیگه، من بر می گردم و دور و برم را نگاه می کنم و هیچ بهانه ای ندارم، باید بروم سر کلاس، می روم، نشستن سر کلاس عذاب است، حوصله ندارم، انرژی ش را ندارم، فکر می کنم دلم می خواهد توی خانه بشینم و توی زندگی خودم باشم، یک کم احتیاج است دور باشم، یک کم . . . خانوم نویسنده بعد از این تهدید کرده دست هایم را کبود می کند اگر آن رمان را دوباره دست نگیرم و ننویسم، من غر غر می کنم یک کم، ولی . . . خوب، هنوز که دستم نگرفته ام، خانوم نویسنده بعد از این می خواهد خط کش دست ش بگیرد خوش خط بودن نوشته ها را چک کند، ببیند بوی های خوش بدهند و ناخن هایشان کوتاه باشند، من باید حوصله پیدا کنم کلمه ها را مانیکور کنم، فکر کن آخر عمری به چه کار هایی افتاده ام، حالا بخند، به موقع ش . . . بر می گردم و می گویم
Do not forgot the brutality
می گویی ها، نمی دانم اصلا فهمیده ای که کلمه را از رویا بین ها گرفته ام، آن جا که لب های متیو را توصیف می کند، یادت هست؟

من یادم هست
توت ها را می شورم و وقتی اولین را بر می دارم فکر می کنم چقدر بی مزه است، سال ها، سال ها پیش، همین موقع ها می رفتیم خانه ی عزیز و توت های درشت شیرین ِ خوشمزه ی ناز می خوردیم، سال ها و سال ها پیش می رفتیم خانه ی خانوم بزرگ و توت های شیرین ِ خوشگل توپ می خوردیم، سال ها
. . .
خانه ی عزیز را خراب کرده اند، یک ساختمان زشت چهار طبقه ی بیخود ِ خنگ ِ عوضی ِ روان پریش جای درخت های توت و درخت های کاج و بوته ی یاس های زرد کاشته اند، خانه ی خانوم بزرگ متروک است، کسی نیست، چند تا مستاجر هستند، توت بین چند تا ساختمان بلند گیر کرده، یک هتل یازده طبقه و یک هتل هفت طبقه و یک هتل پنج طبقه، زشت شده است دور و برش، همه اش هول آفتاب بر می دارد هی بالاتر می رود، یک سالی است که ندیده ام ش
. . .
توت خانه ی عزیز را پدربزرگ مادری کاشته بود. توت خانه ی خانوم بزرگ را پدربزرگ پدری
. . .

صبح بشود شاید بروم باز هم به لاکی برگ انگور بدهم که چقدر دوست دارد، شاید بروم سراغ گله ماهی های توی حوض، شاید بروم توی حیاط گوجه سبز های ترش بخورم، شاید
.
.
.

شب شده است
می دانی که
. . .

هشت و چهل و هفت دقیقه ی شب
2006-05-06
سودارو