March 23, 2006

بعد از غروب . . . چشم هایم را باز می کنم و می پرسم ساعت چند است؟ مامان از توی هال جواب می دهد که هشت گذشته، غلت می زنم و چشم هایم را می بندم و کمی سر درد در وجودم . . . نه ساعت تیک تیک دار، نه صدای توپ، سال نو می شود و بلافاصله تلویزیون توی خانه خاموش. تبریک می گوییم و صبر نمی کنیم ببینیم سال چیست، فردایش از تلویزیون می شنویم که سال پیامبر اعظم ( ص ) و این بار امیر حسین تلویزیون را خاموش می کند – حوصله اش که سر می رود تلویزیون را خاموش می کند

شب از نیمه گذشته، چت می کنم، دخترک لابد توی دلش می گوید این روانی ِ گیج کیست؟ می ترسم لینک بدهم با کی چت می کردم باز هم اشتباه باشد دست شوهرش را بگیرد چهار کوچه بیایید بالاتر و این بار واقعا یکی تکه تکه ام کند و سیصد آرزوی احمقانه را با خودم به گور . . . سر درد شدید شده بود ساعت سه صبح که می خواستم بخوابم، غلت زدم و فکر ها درونم پر بود، زود خوابم برد، چقدر عجیب که مثل فیل که خسته باشم یک ساعت غلت زدن قبل از خواب که چیزی نیست
.
.
.

روز اول – صبح یک استامینوفن، پیش از ظهر یکی، عصر یکی، چشم هایم درد می گیرد و تمام استخوان های صورت، اولین بیرون رفتن را کنسل می کنم توی خانه گمشده در ترجمه نگاه می کنم و مجله می خوانم و توی تاریکی آهنگ گوش می کنم و تنها نیستم، بابا می پرسد بقیه کجا هستند؟ شب به نیمه نرسیده مجله را می بندم رو به روی تلویزیون در انتظار خیلی دور خیلی نزدیک، بعد از ماه ها، یا . . . نمی دانم چند وقت در انتظار یک برنامه نشسته ای، جشنواره ی فیلم های نوروزی شبکه ی دو شروع می شود، ده دقیقه می گذرد، احساس حماقت می کنم، یک ربع می گذرد، فکر می کنم چرا دارم وقتم را دور می ریزم؟ هزار تا کار دارم، بیست دقیقه می گذرد، به خودم می گویم من دفعه ی آخرمه تلویزیون نگاه می کنم، من گه خوردم می خوام تلویزیون نگاه کنم، ده دقیقه به خودم وقت می دهم که اگر فیلم شروع نشد . . . نیم ساعت می گذرد و در مورد فیلم حرف می زند که چیست، دو دقیقه نشده مجری به کسی که تلفنی تند تند افتخارات و ویژگی های فیلم را می گوید می پرد که وقت ندارم، مرده شور هر چی آدم . . . تبلیغ پخش می کند. فیلم شروع می شود، فقط عنوان بندی فیلم کافی است که تمام رنج های پیش از فیلم را فراموش کنم، 122 دقیقه محو تصاویر، فیلم زیبا ست، فیلم دوست داشتنی است، فیلم را در اتاق نیم تاریک نگاه می کنم و نفس های عمیق، خیلی عمیق تمام وجودم را پر می کند

روز دوم – صبح بیدار می شوم و خسته ام و می خوابم و بیدار می شوم هنوز تصویر هایی که از یک خواب، از تو، از بودن با تو، میل زده بودی، میل زده بودی و خوب بودی و من نفس هایم عمیق . . . نه صبح است. صبحانه بخورم، ول بگردم، مجله بخوانم، گمشده در ترجمه را تمام می کنم، یعنی ژاپن اینقدر وحشتناک است که نشان داده؟ فیلم که تمام می شود تازه با دیدن اسم دختر کاپولا یادم می یاد این فیلم را می خواستم ببینم چون اسکار بهترین فیلم نامه ی اریژینال را برده بود، سالنامه ی شرق تمام می شود، یک کتاب دست می گیرم، استنطاق، پیتر وایس، دو ساعته نمایشنامه ی سیصد صفحه ای را می بلعم، در مورد مرگ، قتل، آدم کشی، بی رحمی، در مورد روش های مرگ در اردوگاه های مرگ نازی، چشم هایم سو سو می زند و می خوانم، کتاب وجودم را می جود، کتاب درونم درد می شود، چشم هایم را نمی توانم ببندم، نمی توانم بخوابم، می رویم بیرون، عصر شده است، شب در واقع، بعد از . . . آخرین بار که رفته ام خانه شان پیش دانشگاهی بودم، می روم و خیابان ها را نمی شناسم، خانه را هم، آدم ها را می شناسم، شرم ندارم، همین یک سال پیش بود که برای مراسم عروسی رفتم و تا فردایش نمی دانستم رفته ام خانه ی عمه ام، فکر می کردم خانه ی پدر عروس بوده است، گیجم، دورم، از همه چیز دور، رسیدیم به خانه در ماشین را می بندم، جیغ بابا بلند می شود، در را کوبیده ام روی انگشت های بابا، شانس می آورم انگشت ها نمی شکند، خون می آید، نه زیاد، ولی بابا نیم ساعتی اخمو است و عصبی و من توی خودم جمع که کی باور می کند عمدی نبوده است؟ که وقتی می گویم شب ها دید ندارم و . . . دکترم فقط می گوید مشکل از نمره ی چشم هایت نیست، چشم ها نمی توانند سریع خود شان را با نور تطبیق بدهند، کاری نمی شود کرد

کاری نمی شود کرد، هیچ کاری

روز سوم، صبح است، بیدار شدم این تصویر توی ذهنم آمد که امروز را تو رو به خدا بگذار روی کار های مانده، کار های مانده، اتاقم دوباره بهم ریخته، دوباره توی خودم گم شده ام، می گویم امروز را . . . نمی دانم، لابد باز کتاب می خوانم و مجله و فیلم تولد ِ نیکول کیدمن را نگاه می کنم و نوشتن با دوربین ِ ابراهیم گلستان را به یک جایی می رسانم، چند تا کتاب و مجله و فیلم را هم زمان . . . ؟ نمی دانم، اصلا نمی دانم، فقط می دانم به ابعاد آشفتگی هایم نیستند، نه، به ابعاد ناآرامی ها نیستند

. . .

* * * *

قشنگ ترین متنی که امسال برای عید خواندم: بشمار شش

http://deltangestan.com/archives/2006/Mar/20/08,48.php

با من جور بود، خواندم و واژه ها برایم ماند

http://oblomof.blogfa.com/post-24.aspx

کتاب های جدید سایت مجله ی شعر را دیده اید؟ فایل ها پی دی اف است، دانلود کنید و بخوانید

http://www.poetrymag.info/revue/ebook/felbedaaheh/

http://www.poetrymag.info/revue/ebook/leylaobaali-alireza-adineh.pdf

http://www.poetrymag.info/revue/ebook/jaameeh/

این را یک بار مدتی پیش لینک دادم، باز هم لینک می دهم هر کس نرفته حتما برود و بخواند، یعنی هر کس فروغ فرخزاد را دوست دارد این را حداقل یک نگاهی باندازد

http://farrokhzad.poetrymag.info/

. . .

سودارو
2006-03-23
پنج و پنجاه و دو دقیقه ی صبح

راستی می دانستید امسال – سال میلادی – به پیشنهاد ترکیه و تصویب یونسکو سال جهانی مولانا است؟ امسال بود یا سال دیگر، یادم نمانده، مهم نیست، سال مولانا است، البته به پیشنهاد ترک ها، می دانید که، آن ها می گویند رومی، نمی گویند مولانا و این حرف ها، مهم نیست، مگر می تواند مهم باشد؟