March 06, 2006

I am not sure that I exist, actually. I am all the writers that I have read, all the people that I have met, all the women that I have loved; all the cities that I have visited, all my ancestors . . . perhaps I would have liked to be my father, who wrote and had the decency of not publishing. Nothing, nothing, my friend; what I have told you: I am not sure of anything. I know nothing . . . can you imagine that I not even know the date of my death?

خورخه لوئیس بورخس

.
.
.

می بینی؟ دو تایی تنها خل و چل های این دنیا نیستیم، این چند خط بالا را خواندم و فکر کردم، به تصویر صورتت با اون مو های قهوه ای روشن فکر کردم که از در رد می شدیم، دو تایی کنار هم، و به صورت هم، یعنی نه به صورت هم، که به تصویر محو چشم ها نگاه می کردیم و می خندیدیم و کسی نبود و راحت می خندیدیم و دنیا، یعنی تمام چیز هایی که واقعی نیست، که یعنی مثل اِراتو که تا وقتی گازم نگرفت و جیغم بلند نشد باور نکرد وجود دارم، که مثل تو که درک نمی کنی بین این پسره ی لعنتی و اون پسره ی سال های گذشته، با پوست سفید، با عینک، با عشق به ادبیات، با
.
.
.

می بینی چقدر خل و چل تو دنیا زیاده؟

* * * *

وقتی خواهرزاده هایت آمده اند توی اتاق، حواست باشد روی تخت را نگاه کنی قبل از خواب، پوست خیار، ریزه های بیسکویت، یا بد تر از آن، وقتی مثل همیشه یادت می رود و دراز می کشی و دادت بلند می شود، مداد تراش روی تخت بوده و مهر های کمرت مثل چی تیر می کشند و تو چند تا فحش می دهی و باز یادت می رود روی تخت را نگاه کنی، صبح که بیدار شوی می بینی یک کتاب توی بغلت است، له شده و پاره پوره

.
.
.

* * * *

ورونیکا گفت نگاه کن چه جوری می خندد، نگاهم گره خورده بود به نقش زمین، زمان، دانشگاه، تمام لحظه های خوب، نفس کشیدن، ورونیکا گفت کنکور داده چقدر آرام شده، یادته چند روز پیش سرمون هی داد می کشید که این تکلیف هاتون رو چی کار کردین؟ من همین جوری می خندم، همین جوری ول می گردم، همین جوری وقتم رو تلف می کنم، همین جوری هر چقدر دلم بخواد می خوابم، می خندم، نفس می کشم، و داد و هوار می کنم که بهم میل بزن، لعنتی میل بزن، شب که چک کردم، هنوز میلی نبود، نه، نبود

.
.
.

* * * *

Interpreter of Maladies
By: Jhumpa Lahiri

کتاب را مژده دقیقی ترجمه کرده است با نام ترجمان درد ها، امیر مهدی حقیقت با نام مترجم درد ها، نمی دانم ترجمه ی دیگری هست یا نه، ترجمه ی امیر مهدی حقیقت را ندیده ام، یعنی توی مشهد هر جا رفته ام گفته اند مترجم درد ها؟ چی هست. برام جالب است که یک کتاب چاپ سوم رسیده باشد و هنوز توی مشهد وجود خارجی نداشته باشد. کتاب مجموعه ی داستان است، برنده ی پولیتزر سال دو هزار

کتاب به کنار از ترجمه اش، فوق العاده است، یعنی هر داستان تکانت می دهد، بیدارت می کند، گیجت می کند، چیز جدیدی در هر داستان هست، کتاب را بخوانید، ارزشش را دارد

ترجمه ی مژده دقیقی خوب نیست. من نمی فهمم چرا اصرار دارد حجم قابل توجه ای از جمله ها را غیر عادی بنویسد: فعل وسط جمله، نه آخر آن. آقا وبلاگ که نمی نویسی، ترجمه می کنی، چرا می گذاری متنی که کار می کنی بوی ترجمه بدهد؟ مگر فارسی بلد نیستی که جمله ها را انگلیسی وار روی کاغذ آورده ای؟

همیشه به هر کسی که در مورد ترجمه از من می پرسد می گویم که ترجمه ات را یک بار با صدای بلند برای خودت بخوان، ببین به گوش خودت خوشگل هست یا نه؟ اگر نبود یعنی اشکال دارد، یعنی جمله بی معنی است. یعنی توی صفحه ی دوی کتاب می زنی توی ذوق خواننده، که گیج بشود این جمله یعنی چه؟

...
. وقتی که تنبلی اش می آمد صورتش را بشوید، یا خیلی اشتیاق داشت خود را به آغوش خود بیندازد
...

من به این جمله که رسیدم، چهار بار خواندم، یک کم نگاه کردم، بعد آخر سر هم ربطی ندیدم، یعنی بی خوابی و به آغوش کشیدن؟ یعنی چی؟ چی می خوای بگی؟

از ترجمه ی نام کتاب هم خوشم نمی آید، هنوز نتوانسته ام نامی که خوب باشد توی ذهنم پیدا کنم، همین جوری دارم کلنجار می روم، کلمه ی
Maladies
فوق العاده زیباست، درست است که یک معنای آن درد است، ولی، ولی این کلمه با تلفظ خودش – یعنی فقط با صدا – کاری می کند که خواننده به هند نزدیک شود، این کلمه بار هندی دارد، کلمه ی درد خیلی خشک است برای این کلمه
Interpreter
هم معنی اش ترجمان نمی شود، این کلمه اطلاق به یک شخص است، دو حرف آخر این را واضح می گویند، ترجمان به یک فرآیند دلالت دارد، امیر مهدی حقیقت گفته مترجم – اگر درست یادم مانده باشد – این هم تمام بار معنایی کلمه را نمی آورد

وقتی ما می گویم مترجم، بیشتر ذهن می رود به سمت کسی که نشسته، دارد یک متن را ترجمه می کند، کلمه ی نام کتاب این معنا را بر اساس دیکشنری آکسفورد می دهد

1 a person whose job is to translate what sb is saying into another language

یعنی یک کار محاوره ای است، این هم جنبه ی معنای فرهنگ شرقی دارد، یعنی در مقابل فرهنگ فرم گرا و مکانیکی غربی قرار می گیرد، نمونه های این مسئله را در داستان های کتاب می بینیم

کتاب را به نیمه رسانده ام، تمام که شود باز هم خواهم نوشت و در مورد خود کتاب توضیح می دهم. فعلا اگر گذرتان به جایی افتاد که کتاب را داشت، یا بخرید یا قرض بگیرد، زنده تان خواهد کرد

.
.
.

* * * *

این اشکال به کار مترجمان هست که فرهنگ را درست نمی دانند، درست استفاده نمی کنند، کلمه ها معنا دارند، هر کدام شان یک جایگاه خاص دارند، مخصوصا در داستان کوتاه، که هیچ چیزی بی خودی نمی آید، یعنی رمان که نیست که بتوانی ور بزنی، باید محدوده ها را رعایت کنی، پایت از گلیمت بیرون نرود، مترجم که ترجمه می کند فقط متن نیست که ترجمه می کند، یک فرهنگ را دارد ترجمه می کند، توی این فرهنگ کلمه ها بار دارند، تهران نمایشگاه که بودم، وقتی پولم تمام شده بود و داشتم آخرین گشت را می زدم یک دیکشنری دیدم که آکسفورد کار کرده بود، مال فرهنگ معاصر انگلستان و امریکا بود، بازش کردم، کلمه ی شورلت آمد، نصف صفحه توضیح داده بود، از این که چه هست این کلمه تا این که چه جور آدم هایی این ماشین را سوار می شوند و مال چه طبقه ی اجتماعی است و . . . فقط ده هزار و پانصد تومان بود، تمام پول هایم را خرج کرده بودم، دلم سوخت، هنوز هم دلم می سوزد، فقط دلم خوش است که این دیکشنری هست، یعنی هست، یعنی من قبول نمی کنم کلمه ها را اشتباه تلفظ کنید توی ترجمه های تان، اشتباه درک مطلب ارائه بدهید، همین جوری فقط ترجمه کنید، آقا اگر می خواهی همین جوری بریزی وسط گود برو خودت بنویس، چرا متن مردم را بی عفت می کنی؟

.
.
.

سودارو
2006-03-06
دوازده و چهار دقیقه ی شب