March 26, 2006

پایان
. همیشه با یک لبخند نیست
شاید زمانی برای گریستن باشد، برای
یک زمان اعدام شده، درونت
. که حکم را به چشم هایت خوانده اند

، هی
نگاه کن ساعتت را، تقویم را
که می گویند هفده سالت تمام شد. و این زندگی
چقدر زود همه چیز را تلخ می کند

زمان، اعدام می شود

بیست و شش بهمن هزار و سیصد و هشتاد

دفتر را به امید هیچ باز می کنم. سردردم. این شب ها همه اش سر دردم. همه اش یک کتاب باز می کنم و می خوانم و کتاب اذیتت می کند و باز یک کتاب دیگر، امروز با چشم های گیج معمای هویدا را باز کردم و همان چند صفحه که از کتاب خواندم و به اعدام های روز های اول انقلاب رسید و چشم هایم تار شد و حرف هایش را خواندم و چشم هایم سیاه شد و کتاب را بستم و آهنگی بر گوش هایم، سکوتی بر وجودم، صفحه های ذخیره شده را باز می کنم و به این می رسم

http://mazi.blogfa.com/post-79.aspx

یاد آن روز می افتم که قبل از یک کلاس، کاغذ را در آوردی و شعر قدیمی روی آن نوشته بود و گفتی که شاید شعر را سر کلاس آقای سنجرانی بخوانی و من به کاغذ نگاه کردم
.
.
.
دفتر را بی هدف باز می کنم، شعر ها را ورق می زنم، تند تند نوشته شده اند و نا آرام، خسته، شاید امیدوار، شاید کمی زنده، نگاه می کنم و دفتر را می خواهم ببندم آخرین صفحه را می خوانم و تایپ می کنم

نمی خواستم بنویسم. نمی خواستم، گفته ام به خودم که هر وقت خواستی بنویس و به درک که وبلاگ هر روز آپ دیت نمی شود، خوب که چه؟ وقتش را نخواهی داشت، اردیبهشت که بشود آن قدر سرت شلوغ می شود که نمی توانی، نمی شود مثل روز های قبل آزاد باشی، می خندم که اردیبهشت؟ همین امروز بسته را اگر پست کرده باشد بانوی سپید پوش، اگر . . . فردا صبح می فهمم، اگر برسد و ببینم چه برایم پخته اند، که من فقط نشسته بودم توی اتاقم و فکر های جور واجور درونم بود و فقط تلفن ها را گوش می کردم و تلفن ها هر بار زنده تر بود، فردا اگر بسته برسد زنگ می زنم تهران و ببینم برگشته، ببینم یادش مانده کتاب های همینگوی را، ببینم
.
.
.
کابوس دیدم، عصر بود، همه چیز نیم تاریک بود، توی حوض حیاط پر از ماهی های گوشتخوار بود، ماهی های توی حوض می ترسیدند از تازه وارد ها، من سعی می کردم ماهی های گوشت خوار را بیرون بیاورم، سخت بود، اصلا نمی دیدم، کسی کنارم بود که باهاش حرف می زدم، نمی دانم کی، ماهی ها ترسیده بودند، از خواب پریدم، رفتم بیرون، خواهر زاده ها بازی می کردند، می خندیدند، صبح که رفتیم خانه ی عمو خواهر زاده وسطی تندی دوید سمت اتاق دختر شماره ی سه، نبود، با همسرش رفته اند تعطیلات را تورنتو بگذرانند، فکر می کنم که شاید چند سال دیگر دیدن فامیل بخواهی بروی باید راه بافتی دور دنیا در هشتاد روز، فکر می کنم و چشم هایم را می بندم و بیدار که می شوم سر دردم، مثل دیشب، مثل خیلی شب های دیگر
.
.
.
من گیج می زنم، توی خوشبختی های خودم غمگین نشسته ام و بیرون را نگاه می کنم، لاکی توی حیاط تند تند راه می رود، به امید چه؟

به امید چه؟

سودارو
2006-03-25
هفت و بیست دقیقه ی شب