November 21, 2005

صبح به موج های شادی گذشت وقتی پیغام آقای معروفی را خواندم که این بچه – نمایشنامه ی اتاق پینتر – دیگر بی خانه نمی ماند، و بعد هم روز پر شکوه همیشه آغاز شد بین صفحه های کتاب و آهنگ های راجر واترز و صفحه های اینترنت و آخرین سی دی ِ یک فیلم . . . وقتی برگشتم خانه شب بود، ساعت هشت گذشته بود، خسته بودم و بی خیال، مامان گفت زود تر شام می خوریم، در یخچال مشکل پیدا کرده بود، منتظر بودم بیایند، تلویزیون را بی هدف نگاه می کردم، این کانال، آن . . . مجری شبکه دوم شروع به خواندن شعری کرد، گفتم باشد چه برنامه ای می گذارد، مکث کرد، گفت هفته ی پیش در چنین روزی برنامه ی چهره های ماندگار برگذار شد، توی دلم گفتم لابد می خواهد آن برنامه را پخش کند، آماده بودم کنترل را دستم بگیرم که جمله ی بعدی را گفت، آقای آتشی هم در آن برنامه جزو چهره های ماندگار بودند، امروز به ما خبر رسید که ایشان درگذشته اند
. . .

همان دوشنبه که ایشان جایزه را گرفت، سر و صدا ها بلند شد، چند نماینده ی مجلس هفتم از جمله نماینده ی بوشهر گفتند که این آقا ساواکی بوده چرا بهش جایزه داده اید؟ بعد هم یک نامه ی بلند بالا توسط نویسندگان و شاعران اسلام گرا منتشر شد که از آقای آتشی حمایت می کردند، و تمام این مدت ایشان در بیمارستان بستری بود

حالا مرده اند، مثل بقیه مرده اند، از الان شروع می شود سیل یادداشت های افتخار آمیز که خطاب به جسد ایشان روانه می شود، یک مرده بی خطر ترین موجود برای پرستش است، مگر همیشه این طور نبوده است؟

* * * *

چقدر گربه ها موجودات دوست داشتنی ی هستند، با اِراتو که می رویم توی پارکی در سجاد می شینیم به شعر خواندن و این جور کار ها، یک گربه ی سیاه ِ زشت ِ خیابانی هست که هی قدم می زنه اون اطراف، یک دفعه هم اومد نزدیک مون نشست، دید چیزی بهش ندادیم – گربه ها شکلات هم می خورن؟ - رفت و دیگه سراغ مون نیومد، دیشب یک گربه بود توی یه خانه ای که ایستادیم به تماشا و داد زدن که چقدر این خوشگله، اون هم سرش رو بالا گرفت نگاه مون کرد، یه جورایی یعنی باز هم از اون مزاحم ها
. . .

دوشنبه ها رو دوست ندارم این ترم، از سه شنبه ها متنفرم، دیشب کم خوابیدم، و الان . . . دویدن های بی پایان دوشنبه و ملالت های سه شنبه، چهارشنبه هم هی توی سرت بزنی که این تحقیق را چی کار کنم، من نمی دونم چرا مثل بچه ی آدم چهار ساعت وقت نمی گذارم منابع تحقیقم را بخوانم که خیالم راحت باشه؟ هوم؟ یک موجود عاقل می شه بیاد جواب این سوال رو به من بده؟

من باید تا چهل دقیقه ی دیگه هم کانکت بشم، هم صبحانه بخورم و هم برم بیرون، دقیقه ها امروز مهم می شوند، بعد از گذشت هفت روز، به سلامتی

مصطفی
2005-11-21
شش و بیست و چهار دقیقه ی صبح