May 15, 2004

آقايان نويسندگان و ژوزفيناي من

ژوزفينا برگشته است خانه و حالا من مي توانم به راحتي قبل بنويسم ، البته الان جاي بعضي از دكمه ها عوض شده كه چندان مهم نيست و فونت هم فرق كرده . . . ولي ژوزفينا هنوز بيمار است و بيماري اش ناشناخته مانده . . . Restartمي كند و احساس ناراحتي را در وجودم پر مي كند، بيشتر لحظه هاي ما با هم مي گذرد، من و او،ژوزفيناي 33 ساله ي من

خوبي اش اين است كه الان از يكي از جديدترين ورژن هاي xp استفاده مي كنم، مال سال 2004 و دوست داشتني
رونالد ديروز 4 ساعت اينجا بود و ژوزفينا را درست مي كرد _شركت محترم كه گارنتي كرده يا مسئول فني اش مرخصي بود و يا سرش شلوغ بود و وقتي كه گفت براي من وحشتناك بود_ الان هم تنها مشكلم عوض شدن فونت هاست كه ي را اين شكلي مي زند و من دوست ندارم

* * * *

جان كريستوفر را از كودكي مي شناسم، يعني از همان وقت ها كه من شروع كردم به خواندن با كتاب هاي اريش كستنر شروع كردم و خيلي زود قاطي كتاب هاي توي خانه سه كتاب جان كريستوفر را پيدا كردم

كوههاي سفيد
شهر طلا و سرب
بركه آتش

من اين كتاب ها را بار ها و بار ها خواندم، يعني هر وقت بي كار مي شدم يك سري كتاب ها بود كه تكراري مي خواندم كه دزيره هم جز آن ها است

چند سال بعد حدود اوايل دبيرستان كتاب "نگهبانان" را از شازده كوچولو _ يك كتاب فروشي مشهور در مشهد _ خريدم و لذت بردم از كتاب به همان زيبايي آقاي كريستوفر

و حدود شش ماه پيش بود كه سري سه كتاب را كه كتاب هاي بنفشه _ انتشارات قدياني_ منتشر كرده يك دوست باريم آورد و شروع كردم به خواندن، شهريار آينده و . . . اواخر همين هفته سري دوم اين كتاب ها را خواندم كه سه جلد است

گوي آتش
سرزمين تازه كشف شده
رقص اژدها

مي خواهم كمي درياره اين كتاب ها حرف بزنم
جان كريستوفر از يك سري فرمول هاي ثابت در كار نوشتن استفاده مي كند
مثلا قهرمانان داستان هايش هميشه كودكان تازه بالغ شده اند
قهرمان اصلي يك پسر است كه غالبا يك دوست خيلي دانشمند و هم سن و سال خودش دارد
داستان ها در زمان آينده و يا گذشته اتفاق مي افتند و هميشه دنيا ديگر اين دنيا نيست و خيلي چيزهافرق كرده
در كوههاي سپيد و . . . زمين در تسخير سه پايه هايي ست كه با كنترل ذهن آدم ها زمين را اداره مي كنند
در نگهبانان دنيا دو قسمت است و يك قسمت شهر آشوب زده و مدرن و بخش دوم بخش روستايي مدرن و داري صلح و مهرباني است، در شهريار آينده و . . . زمين بر اثر فعاليت هاي آتشفشاني تمدنش را از دست داده و مردم كه فكر مي كنند همه اين ها به خاطر دخالت بشر در جهان است از هر نوع دستگاهي گريزانند و در قرون وسطي زندگي مي كنند و در اين كتاب اخير دو پسر انگليسي و امريكايي با تماس يك گوي آتشين از زمان حال به دنيايي موازي دنياي ما مي روند كه در آن رومي ها بعد از دو هزار سال هنوز قدرت را در دست دارند، جهان پيشرفت نكرده و مثلا امريكا هنوز توسط سپيد پوستان مستعمره نشده، در اين دنيا چيني هاقدرت اصلي اند و داراي تكنولوژي و برده دار . . . ( مثل اروپاي قرن 17 و 18)
ايده قشنگ است، روي داستان كار هم شده است، ولي به دل نمي چسبد. مشكل اصلي از نظر من ترجمه كتاب است كه كند است در برآوردن احساس متن و سانسور هم دارد. در هر صورت من آن قدر ها در بند جان كريستوفر نيستم كه به دنبال متن اصلي باشم. فقط دوست داشتم درباره اين نويسنده كه ساعت ها از زندگي ام را پر كرده كمي حرف زده باشم، مخصوصا اين كتاب آخري، كه كتابي است كه مي تواند ارزش مند باشد

* * * *
نتوانستم ترجمه نجف دريابندري را بخوانم. دو صفحه را خواندم و گذاشتم كنار. مقدمه ي شاهكاري در نقد و معرفي آثار و زندگي همينگوي داشت كه خيره كننده بود و اميدوارم تمام كتاب ها چنين چيزي را بياورند
اطلاعات مفيد و قابل توجه بود
ولي هم چنان من در اين نظر خودم ثابتم كه آثار همينگوي را فقط در متن اصلي مي شود فهميد
سه خط اول ترجمه ي آقاي دريابندري را با متن اصلي چك كردم، خيلي خوب ترجمه شده است، ولي من لجم مي گرفت، اصلا قابل مقايسه نبود
من نمي دانم چگونه مي شود كتاب هاي همينگوي را از روي ترجمه فهميد، من دوست دارم به همان خواندن انگليسي آثارش ادامه دهم، آخر قشنگي وداع با اسلحه را چطور مي توان در ترجمه آورد؟

فعلا. سودارو 2004-05-14 يك و سي و پنج دقيقه ظهر

الان كمي به ساعت يازده شب مانده است

از ميان آهنگ هاي گروه اوهام آهنگ افسون را بيشتر از همه دوست دارم، تركيب صدايش را گوش مي كنم و يك جوري پر از احساس مي شوم؛ پر از زندگي. داشتم براي بار دوم افسون را گوش مي كردم كه به ذهنم رسيد سورئال به من تلفن خواهد زد، ژوزفينا را خاموش مي كردم كه مامان در اتاق را باز كرد كه تلفن كارت داره، سورئال بود و مي خواهد قيافه وب لاگم را عوض كند، قرار است فردا كه به صفحه مي روم تا اين مطلب را پست كنم تغييراتي انجام شده باشد

خدا سورئال و گوته را خير دهد، من كه به خودم باشه وب لاگ مي شه پلشت مثل تمام زندگي ام

نمي دانم چرا نوشته ي امشب را دوست ندارم، يك جوري از من دور است

چند تا پست جديد در صفحه انگليسي ام گذاشته ام، دوست دارم در مورد وب لاگ انگليسي با من حرف بزنيد
منتظرم

فعلا تا بعد