May 30, 2004

سايه ها را به جستجو تو مي دوم
باد را حس مي كنم
وزيده بر تمام اجسام زندگي ام
و ميان مجهول ها گم مي شوم
و صدايم آرام مي گيرد، و
نفس هايم نيز
و در لحظه هاي جنون آني
تصوير كوچك تو را مي يابم
كه محو نشسته در كنارم
نيم شب است و هوا بوي
تنهايي مي دهد
دست هايت را به دست مي گيرم
و صورتم بر نفس هايت گم مي شود
لحظه ها مثل موج هاي بي پايان در درونم فرياد بر مي آورند
و انگار تمام روياها به يكباره واقعيت شده باشند
مبهوت مي ايستم
و صدا در گوش هايم مي تپد:
آه
آه
آه
و
...

و تمام زندگي مي تپد
و من انگار در سرزميني غريبه بوده ام
سكوت مي كنم
و سر را بلند
بر فراز ابرها
جايي است كه پرنده ها پرواز مي كنند

...

* * * *

من در دو سه روز گذشته چند باري در وب لاگ انگليسي مطلب گذاشته ام
من از همان اول ها كه وب لاگ انگليسي را درست كرده ام منتظر شنيدن نظر آدم هاي مختلف و عقايد مختلف بوده ام تا بتوانم از ذهن آشفته ام چيز به درد بخوري بيرون بياورم
و تا حالا جز فرشته ي بال دار خال خالي كسي به اين خواسته جواب نداده است
من منتظر بوده ام و منتظر خواهم بود
مثل هميشه

* * * *

شب بود و من دوباره در برابر باد ايستاده بودم
هوا گرم مي شد
مثل اين كه تو جلوي من ايستاده باشي
تصاوير را مرور مي كردم و مي گذشتم، قدم زنان همان مسير كه پيموديم و ... خوبي تو؟

شب است و ماه در آسمان و ستاره ها كه مي درخشند و ... خاطره ها در ذهن بزرگ مي شوند
وقتي كه تمام وجود دلش براي تو تنگ شده است

دوستت دارم
دوستت دارم

شب بخير

سودارو