February 05, 2006


مدیر کل حراست وزارت علوم از اقدام به خودکشی 28 دانشجو طی چهار ماه گذشته خبر داد

روزنامه ی قدس – شنبه 15 بهمن – صفحه ی آخر – ستون ِ بدون تیتر

واردات یک میلیون پتوی چینی
. . .

یک ستون کامل در صفحه ی ده روزنامه ی شرق – شنبه ده بهمن

کشور هایی چون تاجیکستان و ارمنستان تا کنون توانسته اند، اقدامات اولیه ای برای به دست آوردن رایگان بیش از پانصد میلیون دلار، معادل پانصد میلیارد تومان را انجام دهند. این مبالغ که تحت پوشش انجام پروژه های بدون بازگشتی چون احداث نیروگاه برق صرف شده است، در حالی هزینه می شود که کشور، در سال های آینده، به شدت با مشکل کمبود برق رو به رو خواهد شد

منابع ایران در پروژه های غیر اقتصادی – روزنامه ی شرق – صفحه ی 12 – شنبه 15 بهمن

مغز من یک جور هایی در حال کشیدن شیهه با ریتم سوت زدن است

* * * *

شروع شد یا . . . شاید تمام شده باشد. نمی دانستم، سوار تاکسی شدم و تاکسی بین خیابان های پر از ترافیک پیش می رفت – ترافیک امشب مزخرف بود، یک ترافیک بسته از پنج راه سناباد تا چهار راه دکترا، پیاده می رفتم همان قدر طول می کشید که سوار تاکسی طول کشید – و رادیو روشن بود و نمی دانم کدام شبکه، فقط کنجکاو شدم وقتی شعار گونه و پر از فحاشی بود برنامه اش – نه اینکه رسما فحش بدهد، مثل حرف آن نماینده ی مجلس انگلیس که به یک نماینده ی دیگر گفته بود آب دهان مبارک من بر قبر نورانی پدر شما باد – نمی دانستم و الان هر برنامه ی خبری را نگاهکی می اندازم. تلویزیون ایران اول بیانیه ی شورای حکام را خواند، بخش خبری بعدی در ادامه دستور احمدی نژاد برای لغو همکاری ها را، بخش بعدی خبر اول حرف احمدی نژاد را گفت بعد بیانیه را خواند – هنوز متن آن را نخوانده ام، به تلویزیون ایران هم ترجیح می دهم اعتماد نداشته باشم

من . . . مدت ها است به بهانه هایی که برای خودم می آورم سعی می کنم چیزی ننویسم، می گویم میگرن داری – و این دو هفته همه اش میگرن دارم – و می گویم درس هست – و امروز این نقد ادبی من رو کشت، الان مغزم رسما سوت می زند – و . . . . الان هم دوست ندارم حرفی بزنم. اصلا دوست ندارم. می خواستم یک نقد ترجمه بنویسم ولی نمی خواهم. می خواستم یک نقد بنویسم روی بحث هایی که در مورد جشنواره ی رضوی هست و کتابی که چاپ کرده اند، می خواستم در مورد کاریکاتور هایی که از پیامبر کشیده اند کلی داد و هوار بکنم، ولی امشب، می دانید دوست دارم توی سکوت بشینم و فکر کنم که شروع شد یا تمام شده است؟

تنها چیزی که می دانم این است که قرآن دروغ نمی گوید و قرآن آیه ی قشنگی آورد وقتی در مورد انتخابات ریاست جمهوری قرآن را باز کردم، بعد از انتخابات نمی فهمیدم که یعنی چی، ولی الان دارم کم کم می فهمم، کم کم همه چیز دارد روشن می شود

این وبلاگ تا وقتی که من کنکور بدهم – بیست و خورده ای روز دیگر، دوست ندارم روز ها را دقیق بشمارم – یک کم توی کما خواهد بود، الان هم مهم ترین چیز برایم نه درس است و نه کنکور و نه . . . فقط این که میل هایم را جواب نمی دهی، اِراتو دور شده ای، من می ترسم، من خیلی می ترسم، چه شده است؟ بی خبر گم نمی شدی و این چند روز

تو رو به خدا یک میل بزن که من خیالم راحت باشد
. . .

* * * *

ممنون از لینک تان

http://fm2006student.persianblog.com/

من کنکورم را که بدهم، یک بلاگ رولینگ دیگر اضافه می کنم و تمام این پنجاه و خورده ای لینک که به این وبلاگ داده اید را آن جا می آورم، ببخشید که من الان کمبود شدید وقت آزاد و آرام دارم

* * * *

مامان از من پرسید که این تعلیق روابط با شورای انرژی اتمی یعنی چه؟ من . . . من چه می توانستم جواب بدهم؟ من یک چیزی گفتم و توی دلم گفتم یعنی . . . مصطفی فکر نکن، مصطفی به تصویر های توی ذهن ت فکر نکن، مصطفی به آن جوان همسن خودت که معتاد بود و امشب وقتی توی تاکسی نشسته بودی و منتظر بودی پر شود فکر نکن که می لرزید و آمد توی پاکت آشغال های یک اغذیه فروشی را نگاه کرد و ته ساندویچ ها را جمع می کرد، مصطفی به صورت معصوم آن پسر بچه ی سه، چهار ساله که چند شب پیش توی هوای یخ سه راه راهنمایی بین آدم ها می گشت و کتابچه های دعا می فروخت فکر نکن، به سرمای هوای اون شب فکر نکن، مصطفی به دکه ی چای دهه ی محرم جلوی زیست خاور و صدای وحشتناک نوحه ای که پخش می کرد و صورت های خیره ی پسر ها و دختر هایی که مثل یخ نگاه می کردند فکر نکن، مصطفی به اون پسر دختری که بهم چسبیده بودند توی خیابان دانشگاه و با یک دختر دیگه داشتند یه پسره ای رو اذیت می کردن و حال می کردن فکر نکن – یار سکس کم داشتند؟ شاید – مصطفی . . . فکر نکن

فکر نکن

فکر نکن

.
.
.


سودارو
2006-02-04
یازده و بیست و سه دقیقه ی شب