February 08, 2006

Why is it that the life overflows in Dickens seems to me always to go on in the morning, or in the very earliest hours of the afternoon at most, in the vast apartment that appears to have windows, large, uncurtained, and rather unwashed windows, on all sides at once? Why is it that in George Eliot the sun sinks forever in the west, and the shadows are long, and the afternoon wanes, and the tress vaguely rustle, and the colour of the day is much inclined to yellow? Why is it that in Charlotte Bronte we move through an endless autumn? Why is it that in Jane Austen we sit quite resigned in an endless spring?

Henry James – 1905 – The Lesson of Balzac

. . .

* * * *

از خواب که بیدار شدم گیج بودم، نمی خواهم سرما بخورم، دوست ندارم، یعنی اصلا وقت سرما خوردن را ندارم. بیدار شدم و گیج بودم و گیج هستم و فقط این نیست که غمی تمام وجودم را پر کرده . . . نمی دانم، من نمی دانم، من فال می گیرم و هم حافظ و هم فروغ حرف های غمگینی می زنند

دلم می گیرد

می خواستم در مورد نمره های درس رمان بنویسم. ولی . . . هر چی فکر می کنم یک نکته ی مهم در مورد مسئله ی نمره نمی بینم که بخواهم بنویسم، واقعا چه اهمیتی دارد؟ می شود بحث کرد در این مورد که با این درس دادن، با سوال های گنگی که هر کدام چند جواب داشتند، با این تاکید ها بر خلاصه نویسی برای سوال هایی که جواب شان یک مقاله بود، با . . . دلم گرفته است. دوست ندارم بخواهم ذهنم را به سمت موضوع بی اهمیت و بی ارزشی به اسم نمره ببرم. و به اینکه آدم ها بالاخره هر چه باشند آدم هستند

. . .

عصر دو تا مقاله ی نقد ادبی خواندم که یکی شان تاکید می کرد بر نبود واقعیت، تاکید می کرد و فلسفه می بافت و من مثل همیشه تمام حرف ها را قبول می کردم و تمام حرف ها را قبول نمی کردم و توی ذهنم خسته بودم، از خواندن و بحث کردن با کتاب ها خسته بودم، فکر کنم همین روز ها باز با کتاب هایم دعوایم شود، این بیست و چهار روز بگذرد که نفس تازه کنم . . . دلم تنگ شده برای قدم زدن، بی خیال قدم زدن و به صدا ها گوش کردن و فقط گوش کردن و نفس کشیدن و دلتنگ صورت زیبایی کسی شدن و باز هم قدم بر داشتن و باز هم تصویر های نو، باز هم شهر همان قدر دیوانه که همیشه هست

باز هم
. . .
دلم تنگ شده است

چپیده ام توی اتاق، تپه های کتاب دور و برم، همه چیز بهم ریخته، آشفته، کاغذ های روزنامه های خوانده نشده، سی دی های تپیده اینجا و آن جا، کاغذ ها، کاغذ ها . . . و یک کابوس بد می دیدم

خیلی بد بود. مردی بود که دم گوشم به انگلیسی چیز هایی می گفت – یا به فرانسه؟ - و هر چی می گفتم که نمی شنوم آرام زمزمه می کرد، می دانستم حرف هایش خیلی مهم است و نمی شنیدم و عصبی بودم، رفت، من مانده بودم، همه جا را مه گرفته بود، عصبی بودم و سردم بودم و همه چیز در هاله ی محوی بود میان یک اردوگاه، یک کابوس عصبی . . .غلط می زنم و بیدار می شوم و یک ساعت است مثل همه ی . . . دلتنگم، فال می گیرم، هم حافظ و هم فروغ حرف های غمگینی می زنند

حرف های خیلی غمگینی
. . .

سودارو
2006-02-08
دوازده و پنجاه و دو دقیقه ی شب