February 02, 2006

. خانه ام آتش گرفته ست، آتشی جان سوز
، هر طرف می سوزد این آتش
. پرده ها و فرشها را، تارشان با پود

می ایستم و روزنامه را بر می دارم و نگاه هم نمی کنم به تیتر، می دانم چیست، تیتر تمام روزنامه ها یکی است، تمام روزنامه ها بوی تلخی می دهند، تمام روزنامه ها غمگین شده اند، روزنامه را می خرم و راه می افتیم و حرف می زنیم و هوا غمگین است. من . . . آخرین امتحان هم تمام شد. برگه را که دادم، اولین نفری بودم که بلند می شد، بعد از امتحان پنج نفری پرسیدند که دو صفحه رو نوشتی؟ و من مکث می کردم که چهار صفحه نوشته ام، گیج شده بودند، توی این زمان کم؟ حوصله نداشتم. سوال ها حوصله ام را سر می بردند. از امتحان دادن خسته شده بودم، خواب . . . شب چهار ساعت هم نخوابیده بودم، شب همه اش غلط می زدم و کابوس می دیدم و توی کابوسم همه اش نماز میت می خواندند، من
. . .

تاکسی دیوانه است. داشت دعوای مان می شد، عوضی سیگار می کشد و دعوا هم دارد که چرا پنجره را کشیده ام پایین، توی شهر روانی . . . چرا از تاکسی پیاده نشدم؟ چرا؟ عصبی می رسم به خیابان و روزنامه را که بر می دارم دو دوست می رسند که سلام . . . پول روزنامه ی سیاه را می دهم و وقتی بر می گردم می خورم به کسی، معذرت می خواهم، نگاه می کنم، یک بچه ی کوچولوی تنها، ترسیده است، از من ترسیده است، دلم می گیرد، بچه ی کوچک با لباس فقیرانه در خیابان مد گرایانه ی این شهر کثیف . . . بچه صورتش را بلند می کند، می خواهم لبخند بزنم، مردی که بچه بر شانه اش است به بچه می گوید کثافت، تنم می لرزد، رد می شوم. شب است، شب ِ تاریک ِ سیاه و من
. . .

. خانه ام آتش گرفته ست، آتشی جان سوز
، هر طرف می سوزد این آتش
. پرده ها و فرشها را، تارشان با پود
، من به هر سو می دوم گریان
در لهیب ِ آتش پر دود
، وز میان خنده هایم، تلخ
، و خروش گریه ام، ناشاد
، از درون خسته ی سوزان
! می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد

به تقی آباد می رسم. میدان . . . . توی شب دید ندارم، توی تاکسی رسیدیم به یکی از این دکه ها که برای دهه ی محرم چایی می دهند، خنده ام می گیرد، خنده ام می گیرد و نگاهم تلخ است، تلخ، مثل زنی که سوار اولین تاکسی شد، چون یک پسر مزاحم ش شده بود، سوار اولین تاکسی شد، و من هم . . . دلم گرفته است

به تقی آباد می رسم گریه ام . . . خودم را کنترل می کنم، از میان خیابان ِ آشفته ی . . . مهم نیست، از بین ماشین ها رد می شوم و هیچ چیز مهم نیست، چشم هایم پر از اشک شده اند، رد می شوم و نگاه می کنم به تاریکی و ماشین ها و روزنامه ی سیاه توی خانه مانده، بر می گردم دو تا فیلم می خرم، هر کدام برای یکی از خواهر زاده ها، فیلم های کودک، می روم و . . . قهقهه می خندم، توضیح می دهد و به قول برادرم یک دفعه همه تان داشتید انگلیسی حرف می زدید و من قهقهه می خندم و برادرم گیج شده است . . . می گویند انگلیسی را خوب حرف می زنم، فقط برای لهجه ام به حرف زدن ِ بیشتری احتیاج دارم، لبخند می زنم و بحث می کنیم درباره ی زبان، درباره ی
. . .

. خانه ام آتش گرفته ست، آتشی جان سوز
، هر طرف می سوزد این آتش
. پرده ها و فرشها را، تارشان با پود
، من به هر سو می دوم گریان
در لهیب ِ آتش پر دود
، وز میان خنده هایم، تلخ
، و خروش گریه ام، ناشاد
، از درون خسته ی سوزان
! می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد

شب سرد است. رو به روی کتاب فروشی امام می ایستم، چشم هایم خشک می شوند، منتشر شده است: گفتگو در کاتدرال، اثر ماریو بارگوس یوسا، ترجمه ی شاهکار ِ عبدالله کوثری . . . چاپ اول کتاب حدودا ده سال پیش خمیر شد، من یک نسخه اش را شانسی گیر آوردم و خواندم و هنوز طعم لذیذ کتاب زیر دندان هایم هست، هشت هزار تومان، گران است ولی می ارزد، شنیده ام آقای کوثری گفته اند بخرید که همین را هم خمیر خواهند کرد، من . . . بخارا هم آمده است، یک شماره ی کامل ویژه ی تاگور، چهار صد صفحه . . . می دانم، فقط ورق می زنم و هیچ
. . .

هیچ

امروز پنج شنبه است. الان نزدیک یک صبح است، من خوابم . . . نمی خوابم، بیدار مانده ام و هنوز . . . امتحان ها تمام شده اند و فقط کنکور مانده است، کمتر از یک ماه ِ دیگر
. . .

از فردا صبح

. . .

شب سردی است، با باد های یخ، فاصله ی کوتاه دو خانه را بدون کاپشن می آیم، می خواهم وجودم آرام شود، آرام می شود، الان
. . .

شب ویرانی است

امروز پنجشنبه است. امروز یک روز است که دوستش ندارم، امروز را دوست ندارم، دوم فوریه را دوست ندارم

سودارو
2006-02-02
یک صبح

شعر ها مال ِ فریاد، اثر مهدی اخوان ثالث، از کتاب زمستان، که توسط دولت فخیمه به لیست کتاب های توقیفی پیوسته است