February 11, 2006

اینجا آرشیوی است از تصاویر عرضه شده با نام محمد (ص) در دنیای غرب است، شامل تصاویری واقعا توهین آمیز، توصیه می کنم تمام نود و خورده ای عکس را با دقت تماشا کنید، مخصوص بچه های کلاس هم تصاویری است از بخش اینفرنوی – برزخ - کمدی الهی ِ دانته، کاریکاتور های چاپ شده در روزنامه ی دانمارکی را هم در همین صفحه می توانید ببینید

http://www.zombietime.com/mohammed_image_archive/

همان طور که دیروز هم نوشتم، در برابر این رفتار توهین آمیز توصیه می کنم متن زیر را امضا کنید

http://www.petitiononline.com/islamic/petition.html

متن انگلیسی نامه را در وبلاگ انگلیسی قرار داده ام

http://soodarooinlove.blogspot.com

* * * *

خسته ام. هیچ کاری نمی کنم و خسته ام. این روز ها همه اش شده بی خبری، یعنی خبر هست، دوستان ِ کلاس برایم آف لاین می گذارند، ولی خبر از آن هایی که باید باشد نیست، اعصابم خرد شده هر بار جی میل را باز می کنم فقط میل های خبری است که همه شان را نخوانده پاک می کنم، وقتی تو میل نمی زنی یعنی باز بستری شده ای در بیمارستان، وقتی او میل نمی زند یعنی حالش خوب نیست، وقتی هیچ کسی میل نمی زند یعنی یک سکوت مسخره که تمام زندگی ام را پر می کند

باور هایم را از دست داده ام

دیگر باد های سرد هم زنده ام نمی کنند، امروز فقط ایستادم پشت پنجره و نگاه کردم که زمین زیر بادی که می وزید می رقصید، آهنگ های وحشی ِ عوضی هم دیگر خوب نیستند، کتاب ها هم خوب نیستند، نمی دانم چه می خواهم، نمی دانم چه باید بکنم که آرام شوم، قیافه ام شده شبیه وحشی ها، بعد از شونصد روز بالاخره امروز اصلاح کردم، ولی مو هایم . . . حوصله سلمانی رفتن را ندارم، مو هایم هم کدام به یک سمت می روند و حوصله شانه زدن را هم ندارم، یک عالمه چیز توی ذهنم تلنبار شده، حوصله ی نوشتن را هم ندارم
. . .

کاش چند تا فیلم خوب یکی برایم بیاورد، فیلم های خوشگل ِ آرام . . . پسرک قرار بود برایم فیلم بیاورد، کتاب هایم را پس بیاورد، سی دی هایم را هم، رفته است جایی گم شده، آقای دوست هم که کلا خبری از شان نیست، یک جور هایی دارند فایل های کامپیوتری شان را پر از افکار آشفته می کنند و به کسی هم نشان نمی دهند

شاید خل شدم رفتم از آرشیو فیلم هایم فیلم قدیمی نگاه کردم، شاید مثل موجود های عوضی سه باره فیلم ساعت ها را نگاه کنم و باز برای سی و سه ساعت و هفت دقیقه روانی باشم

نمی دانم

یکشنبه کلاس های دانشگاه شروع می شود، نمی روم، سه شنبه می روم سر کلاس رمان یک کم عقده ی داد و هوار خالی کنم، پنجشنبه می روم کلاس آقای صباغ ببینم ترم آخری که خدمت ایشان هستیم چه خواهد بود، هفته ی دیگر هم فکر نمی کنم بیشتر از کلاس های سه شنبه و پنجشنبه را بروم، هفته ی بعدش را هم همین طور، بعد هم که کنکور است و کنکور را که بدهی یعنی می توانی نفس بکشی که می توانی راه بروی و فکر نکنی و خودت باشی و دویست کیلو زندگی مزخرف و ولگردی ها و دوباره بروی سینما – بالاخره مشهد هم صاحب سینمای دالبی استریو شد، سینما آفریقا، سه سال پیش قرار بود این جوری بشود، الان پیشرفت تکنولوژی اتفاق افتاده است
. . .
سه هفته ی دیگر
. . .

نمی دانم، ذهنم مثل تمام این روز ها بسته است، خسته ام، ولنتاین می آید و می رود و من هنوز چشم هایم را که می بندم به خودم فحش می دهم که گذاشته ام باز هم
. . .

چشم هایم را می بندم و تا سه هفته ی دیگر تو سنگین درس می خوانی برای کنکور و تا سه هفته ی دیگر زندگی همین است و تا سه هفته ی دیگر هیچ چیزی واقعی نیست و تا سه هفته ی دیگر نمی توانیم هم را ببینم – لعنت - و من خل شده ام چون وقتی امیر حسین هم می آید توی اتاق روی رو تختی ام نقاشی بکشد من باید بشینم کنارش تاریخ ادبیات بخوانم و برایش توضیح بدهم که این یعنی فلان و آن یعنی و او هم گوش کند و یک کلمه هم از بلغور حرف های انگلیسی م نفهمد و جدی نقاشی بکشد روی رو تختی و روی صورت ش و هی گوش نکند می گویم به کلید های برق کامپیوتر دست نزن و من باید درس بخوانم، مثل یک خل باید درس بخوانم
. . .

خل شده ام، یعنی دارم خل تر می شوم از آن چیزی که بودم، احمق تر شده ام، به قول سدریک بهتر که نشده ام، هی بد تر می شوم، خنگول تر، آشفته تر، تازگی ها کتاب شعر هم نمی خوانم، تحمل ش را ندارم، تازگی ها تنها زندگی که دیدم مال شونصد تا گنجشگی بود که روی درخت گردوی توی حیاط ول می گشتند و کلی جیک جیک می کردند و زنده بودند، آره زنده بودند

زنده بودند

مثل تصویر اتاق من نبودند، پر از کتاب هایی که دارم از شان متنفر می شوم، پر از کاغذ هایی که روی هر کدام شان فقط چرت و پرت نوشته، پر از سی دی هایی که زجرم می دهند، پر از غلط زدن تو تخت خواب به هم ریخته ام نبودند، پر از . . . می دانی، از سه سال پیش که همه چیز بهم ریخت و از دست دادم تان، از سه سال پیش که همه چیز گم شد . . . همه چیز
. . .

همه اش یادم می رود به روز هایی که کافه توچال بستنی میوه ای می خوردیم و شیر نارگیل، می رود سراغ شب های تاریک پارک خیابان راهنمایی، می رود سراغ سال های قبل ش که با دو تا مجید ِ گیج می رفتیم سینما و درباره ی کنکور سراسری بحث می کردیم و شب توی پیتزا شب سیب زمینی می خوردیم و همبرگر و سس تند، می رود سراغ سال های دبیرستان، خل و چل و روان پریش، می رود و می رسد به صورت تو، تو وقتی برای اولین بار با هم بحث کردیم سر ابراهیم نبوی و سر سیاست و سر زندگی . . . و من فکر می کردم زنده ام

می رود سراغ آن شبی که گفتی مصطفی، از بین دوست هام تو تنها کسی هستی که وارد قرن بیست و یک شدی و من چقدر به خودم افتخار کردم

می رود سراغ روز هایی که زنگ می زدم و افسانه بر می داشت و می گفتم دادش ِ من هست؟

می رود و هی می رود و من امشب چقدر خسته ام، همه اش فکر می کنم و همه اش خسته تر می شود و هیچ چیزی فرق نمی کند، پسرک نیست، امیر نیست، افسانه نیست، اِراتو نیست، هیچ کسی نیست

امشب تنها ست

تنها ست مثل آهنگی که گوش می کنم و داغانم می کند

Would you care for me
If I was dead and lied?
Would you hear my voice
If I was always quiet?
Would you hold my hand
If I was lying to fall?
Would you cry for me?
Would you call my name at all?
Would be there, if I was on the ground?
Would you be my friend
If no one was around?
Would you hold me close
If I was in the cold?
Would you pray for me?
. . .

Would you love me
For what I am?

. . .
سودارو
2006-02-11
دوازده و سیزده دقیقه ی شب