February 25, 2006

یک کم گیج منگول می زنم، وُرک شیت های – فردا چه حالی بکنیم با این کلمه ی شیت توی صفحه ی کتاب، هر چند اینجا به معنی صفحه ی تمرین است، ولی خوب مگه فرقی هم می کنه؟ - کتاب اسکوپ ! را نگاه می کردم که فردا سر کلاس اجباری خواندن متون مطبوعاتی بدانم دنیا دست کیست. جالب بود، فردا اگر بحث شود چند مورد – مخصوصا در مورد تبلیغات – را می توانم بر اساس شماره ی دو هزار شش روزنامه ی جهان بحث کنم که این کتاب مال سال ِ هزار و نهصد و هشتاد و هشت به درد دنیای امروز که نمی خورد، حالا باید دید کلاس به درد آن دنیا می خورد یا نه – شنیده ام استاد درس یک مقدار زنده تر از مابقی تصویر های روی دیوار هستند – ولی هر چی باشه، شش روز مانده به کنکور عذاب ِ رفتن سر کلاسی که می توانست نرفتن به آن سه ساعت وقتت رو آزاد بگذاره که یک کم دیگه مرور بکنی
. . .

خنده م می گیره، همیشه از این روش هایی که برای درس خواندن تجویز می شه خندم می گرفت، صبح روز کنکور قبلی تازه شروع کردم به خواندن یک مبحث جدید بعد رفتم سر جلسه، برای این شش روز هم یک آش خوشمزه – و ملالت بار – پختم، دیروز داشتم فکر می کردم اگر امسال قبول شوم آخرین باری است که کنکور می دهم، رشته ی ادبیات انگلیسی دکتری در ایران ندارد و دکتری ِ خارج از کشور هم امتحان ورودی ندارد، هه هه، یعنی اگر امسال یا سال دیگه قبول شوم دیگه این کابوس کنکور همه اش می شه یک خاطره – که یادم بیاد هر هر بخندم به خودم و سر تکان بدم که دیوونه وقتت رو برای چی گذاشتی
. . .

دیروز – پنجشنبه – بد بود، دو برابر همیشه طول کشید که برسم دانشگاه، و وقتی هم که رسیدم نشد دکتر قبولی را ببینم وقت کنفرانس بگیرم، ژولی پولی نشستم سر کلاس ترجمه ی ادبی و بعد هم نقد ادبی و آمدم خانه و به لطف مشهد که یادش آمده هنوز زمستان است سردرد شدم و خوابیدم برف می بارید، بیدار شدم همه جا سپید بود، ولی زودی همه ی برف ها رفتن توی دل زمین و همه چیز عادی شد، فقط یک روز نازنین به خماری گذشت
. . .

امروز هم هی گیجی منگولی می خورم و هی یک کم از یک کتاب می خوانم و یک کم از یک کتاب دیگه و بعد هم نگاه می کنم به تپه ی کتاب ها و نزدیک می شه گریه م بگیره و بعد امیدوار می شم به همه چیز و بعد باز هزار تا فکر و خیال می آد توی سرم و بعد به میل های خانومه فکر می کنم که آخرین بار گفته بود اینقدر غر غر های الکی نکن می زنم فکت رو پایین می آرم – یک کم خشونت خود نامه بیشتر بود، از مسائلی مثل خون و له و لورده کردن هم صحبت شده بود – و باز خوب می شم و باز
. . .

گیتی امروز می گفت مهم نیست هفته ی دیگه چی کار می کنی، قبول بشی یا نه، گیتی می گه مهم اینه که ادامه بدی. می گه کار بکنی، چیز یاد بگیری، گیتی فکر می کنه سمن استعداد ش رو دارم، فکر می کنم اصول اولیه رو یاد دارم، یک کم تمرین می خوام، من گوش می کنم و فقط یا می گم هوم یا می گم چشم
. . .


سودارو
2006-02-24
یازده و پنجاه و یک دقیقه ی شب