February 13, 2006

این پست در مورد خود وبلاگ است. کمی ملالت بار

. . .

سدریک می دانستی طولانی ترین کامنت را تو عمر وبلاگ نویسی من نوشته ای برایم؟

#

نوشته ات را خواندم . . . بعد از اینکه میل باکس را باز کردم و هیچ چیز نمی دیدم جز اسم تو و کلیک و صفحه ی میل رو به روی من و خواندن، با ولع بلعیدن دانه دانه کلمات که باز می گفتی این بار در بیمارستان چه شده است، که امیر را دیده ای، که . . . من نفس های آرام می کشیدم و می خواندم و خوب بود همه چیز، بعد کامنت نوشته شده را خواندم و خوب، باید جواب بدهم، همان طور که خواسته ای، توی وبلاگ جواب می دهم

آره، یک ماه پیش تر و یا قبل از آن – زمان را گم کرده ام دوباره؟ نمی دانم – وبلاگ را به فاصله ی کوتاهی دو بار بستم، بار اول تحت فشار یک جمله از یک میل تو شروع شد که می گفتی سودارو را بگذار کنار، با این نام دیگر ننویس . . . من مقاومت می کردم، یعنی تو خودم با خودم جر و بحث داشتم، بعد جریانات سامره پیش آمد، تلفن هایی که به او می زدند و اراجیفی که می گفتند در مورد رابطه ی او با من – چقدر زود ذهن های بیمار فعال می شوند و حرف هایی می زنند که رنگ آدم می پرد - من هم جوش آوردم، یعنی بهم ریختم، فکر می کردم چرا دنیای شیشه ای من باید به یک نفر دیگر ضربه بزند؟ همه ی این را هم جمع بزنی با اینکه حالم خوب نبود و بهم ریخته بودم و مثل همیشه خسته . . . وبلاگ را بستم، پست خداحافظی را نوشتم و هنوز قلمم خشک نشده شروع شد، اولین ش تلفن نیم ساعته ی سید مهدی موسوی – پدر غزل پست مدرن - بود و کلی بحث که داشت در این مورد که چرا در مقابل حرف چند تا حاشیه پرداز کنار کشیده ام و کلی مثال که زد، بعد میل عباس معروفی رسید که رسما به من می گفت فقط یک دلیل برای تعطیلی وبلاگ من می شناسد و آن هم این است که تحت فشار قرار گرفته باشم – می دانید چه جور فشاری را می گویم، نه؟ - بعد هم حرف های دیگری بود، آف لاین هایی که برایم می رسید، من اول فکر می کردم همان حرف رضا ناظم – پدر مینیمال مدرن در ایران - شود که گفت، ببین من وبلاگم رو بستم و یک نفر هم هیچ چی نگفت، ولی وقتی بستم، شاید وقتی دیدم برای چند نفری مهم است که می نویسم و اینکه ننوشتن برایم سخت شده بود
. . .

می دانی نوشتن توی وبلاگ برایم مثل یک درمان است، برای تمام زخم هایی که توی وجودم هست، می دانی، کمک می کند نفس بکشم، می دانی می شود همان حرفی که مهدی یک بار گفت که وبلاگم را به کسی نشان داده و او گفته که انگار نوشتن برایش حیاتی است، انگار برایش نفس کشیدن است

آره، نوشتن برایم نفس کشیدن است، بهم ریختگی درونی ام را کمتر می کند. کمک می کند لبخند بزنم، کمک می کند به قول سامره آن هاله ی غم دور و برم دور شود، کمک می کند آزاد باشم

توی وبلاگ شروع کردم به گذاشتن متن های ترجمه و مدتی گذشت و کم کم می نوشتم، هنوز چند روزی نگذشته بود که توی خانه . . . خوب، می دانی خودت، یکی از آن دعوا های سنگین و تو نمی دانی، تو بیشتر از میل هایم مرا می بینی و توی وبلاگ، تو نمی دانی چقدر ضعیف شده ام این روز ها
. . .

یادت هست؟

من برای آن اخلاق عجیب غریبم که وقتی یک فاجعه اتفاق می افتاد آرام بودم، خیلی آرام بودم، و بعد وقتی فاجعه تمام می شد یک دفعه می زدم زیر گریه، یعنی وقتی همه آرام می شدند زار زار گریه می کردم، همه چیز را یک دفعه می ریختم بیرون

یادت هست؟

حالا من خیلی ضعیف شده ام، کوچک ترین چیزی حالم را بد می کند، حالا فکر کن یک دعوای سنگین توی خانه داشته باشی سر . . . مهم نیست سر چی، از آن روز فقط یادم هست که سعی کردم بخوابم تا ضربانم آرام شود، یادم هست چقدر بد خوابم برد، چقدر
. . .

دوباره وبلاگ را بستم

گذاشتم سکوت باشد. سکوت دور و برم را پر کند، نمی خواستم بنویسم، نمی دانم . . . شاید دیدم سکوت دارد می کشدم، شاید دیدم که سکوت دارد روحم را نابود می کند، شاید دیدم همه چیز چقدر سخت شده است، دیدم که نمی توانم ننویسم، دیدم که وبلاگ شده است یک پنجره که همیشه امیدوار بوده ام که می آیی، تو می آیی می خوانی، امیدوار بودم که افسانه می خواند، فکر می کردم تمام دوست های دور شده، یعنی اگر فقط نامم را توی یک موتور سرچ بزنند، یعنی اگر باشم هنوز زنده ام، هنوز نفس می کشیم، نگذاشته ام بر من غالب شود، هجوم زندگی مزخرف بر من غالب شود

می دانی، می نویسم که نفس بکشم، و نفس نکشیدن خیلی سخت است

می نویسم برای خودم، و برای تو، برای تمام روز های گذشته، برای امید تمام روز های خوبی که شاید . . . شاید هیچ وقت دیگر نمی آیند، شاید هیچ وقت دیگر نمی شود مثل روز های قبل خوشبخت بود، شاید، ولی می دانی، امید داشتن به سایه ها هم نوعی زندگی است، امید داشتن به اوهام، به تصویر هایی که می دانی واقعی نیست و می گذاری واقعی باشد . . . می دانی، نوشتن تنها چیزیه که هنوز برای مرتکب شدن ش حس گناه تمام وجودم رو پر نمی کنه، تنها چیزیه که هنوز پوچ و پوک نیست، تنها چیزیه که هنوز زنده است

. . .

سودارو
2006-02-12
یازده و پنجاه و شش دقیقه ی شب