امروز یک چهارشنبه ی معمولی نیست، امروز روزی است که رئیس جمهور خاتمی اصلاح طلب دولت اصلاحات به رئیس جمهور احمدی نژاد ِ اصول گرا تحویل می دهد. امروز روزی است که آقای رئیس جمهور از ساختمان خیابان پاستور خارج می شود
امروز آخرین پرده از هشت سالی است که از دوم خرداد شروع شد و به امروز ختم شده است
امروز سکوت کرده ام و دوست دارم فکر کنم، فکر کنم و خاطرات را در ذهنم دوباره زنده کنم، هشت سال پیش . . . هشت سال پیش محو در خاطرم هست، اولین چیزی که در یادم می آید نامه ی تبریک ناطق نوری است که به رئیس جمهور جدید تبریک می گفت در زمانی که هنوز شمارش آرا تمام نشده بود، ما ها توی خانه همه شاد شده بودیم که شایعه ی حکومت عدل اسلامی از ما دور شده است
بعدش یادم هست که رئیس جمهور جدید یک دفعه غیب شد، برای روز های متوالی هیچ خبر خاصی در مورد ش منتشر نمی شد، تقریبا تا زمان تنفیذ حکم توسط رهبر هیچ صدایی نبود، یادم می آید صدا وقتی بلند شد که کریستین امان پور آمد ایران و با رئیس جمهور جدید مصاحبه کرد. خاتمی در تصویر سی ان ان در سراسر جهان بود و صدایی بلند شده بود که حالا دیگر می شد همه جا آن را شنید: اصلاحات
آقای خاتمی، فراموش نکرده ام که شما دولتی را تحویل گرفتید که فقط با سه کشور ارتباط دیپلماتیک داشت، فراموش نکرده ام خروج همزمان تمام سفرای کشور های اروپایی از ایران را به خاطر میکونوس، فراموش نمی کنم امروز شما دارید دولتی تحویل می دهید که فقط با امریکا و اسرائیل رابطه ی دیپلماتیک ندارد
آقای خاتمی فراموش نمی کنم وقتی شما دولت را تحویل گرفتید قیمت نفت سقوط به سمت ده دلار در هر بشکه را آغاز کرده بود، طرح تنش زدایی شما ما را دوباره با عربستان سعودی دوست کرد و بلافاصله قیمت نفت بالا رفت، امروز که دولت را تحویل می دهید برای سیزده ماه آینده نفت ایران به قیمت بالای 50 دلار فروخته شده است، ایران امروز بالاترین درآمد نفتی را دارد
آقای خاتمی فراموش نمی کنم تورم دولت هاشمی را که به 50 درصد در سال رسیده بود، فراموش نمی کنم که دولت شما توانست تورم را به زیر 17 درصد برساند، دولت شما توانست درآمد ها را افزایش دهد، دولت شما توانست قیمت دلار را ثابت نگه دارد، دولت شما توانست طرح های اقتصادی موفق تری نسبت به دولت های قبلی اش داشته باشد
آقای خاتمی فراموش نمی کنم که به شما حتا اجازه ندادند معاون اول ریاست جمهوری را هم خودتان انتخاب کنید، که به جای آقای کرباسچی مجبور به انتخاب حبیبی شدید
آقای خاتمی فراموش نمی کنم که دولت شما حتا اجازه نداشت بداند که چقدر نفت در روز در ایران استخراج می شود، حتا اجازه نداشت در سازمان های بی در پیکر اقتصادی، نظامی، اطلاعاتی، فرهنگی، مذهبی و .... کوچک ترین دخالتی را بکند و می بایست برای همه ی آن ها پاسخگو هم می بود
آقای خاتمی می شود لیستی طولانی نگاشت بر آن چه بود و آن چه گذشت، من می خواهم همه ی حرفم را کوتاه کنم در یک جمله
آقای خاتمی من به دولت شما افتخار می کنم چون به من این امکان را داد تا ایران را آن گونه که هست ببینم، من را از رویا و خیالات به سطح سرد واقعیت پرت کرد، به من فهماند که چقدر کار باید انجام شود، که چقدر نیاز هست در ایران، چقدر کار، کار، کار که باید برایش سعی کنیم
آقای خاتمی من به دولت های شما انتقاد های جدی هم دارم، نه فقط برای مسائل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، برای کم کاری های انجام شده و اختلاف سلیقه ها، که برای نظام ناکار آمد آموزش و پرورش که در دولت شما تغییر محسوسی نکرد
برای اجبار به پوشش خاص و اجبار به اصلاح مو و اجبار به نماز اجباری که در مدارس ایران بود و هنوز هم هست
برای اصلاحاتی که می شد در داخل وزارت خانه ها انجام داد و به حد کافی به انجام نرسید
برای مسائل مختلفی که هنوز هم هستند، هستند
هر چه بود دولت اصلاحات گذشت، حالا
.
.
.
حالا روز های است که دوباره بیش از سیصد موشک امریکایی اهدافی را در داخل خاک ایران هدف گرفته اند و هر آن امکان دارد به آن ها دستور حمله بدهند، روز هایی است که سنگینی سایه ها می آیند کابوس های همیشه ی خواب های آشفته ام بشوند، وقتی فکر می کنم به روز هایی که از رفته اند، از دست رفته اند یا هر چیز دیگر، دارم فکر می کنم مگر چقدر می شد از این 8 سال انتظار داشت؟ همین قدر که به واقعیت رسیده ام برایم کافی است، بهای زندگی زیاد است آقای رئیس جمهور، خیلی زیاد است
.
.
.
خداحافظ آقای رئیس جمهور خاتمی، سلام آقای خاتمی
* * * *
سخنرانی و اتوموبیل، این عنوان متنی است که آقای هوشنگ مرادی کرمانی برای برنامه وداع با آقای خاتمی – با نام سلام آقای خاتمی – نوشته اند و در سایت امروز منتشر شده، چون احتمال می دهم سایت امروز برای خیلی ها فیلتر باشد آن را اینجا می آورم
سخنراني و اتومبيلراني، شباهت عجيبي به هم دارند؛ هم مهارت ميخواهند و هم شجاعت. آن هم در اين آمد و شدها و ترافيك سنگين، با اين خيابانهاي در دست تعمير و تغيير، خيابانهاي يك طرفه، عبور ممنوع، چراغهاي سبز و زرد و قرمز و چشمكزن و شمارهانداز، گردشهاي ناگهاني به چپ و راست بدون زدن چراغ راهنما. رانندگي هم با اتومبيل و هم با سخن سخت است. حالا اگر رانندهاي هم ترسو باشد و هم ناشي، بنشيند پشت سخن و بخواهد گاز بدهد و از لاي سخنها مثل موشي بخزد و برود ديگر واويلا. فرض كنيد اين جور رانندهاي سخني هم داشته باشد، فرسوده، از رده خارج، با لاستيكهاي صاف و ناجور و موتوري كه به روغنسوزي افتاده و دود كند، چگونه ميتواند بندهخدايي را سوار سخن كند و تا سر چهارراه برساند
حالا من آن راننده ناشي و بيدست و پا، با اين جور سخن و آن جور اوضاع و احوال خيابانها، ميخواهم عزيزي را ببرم سر چهارراه زندگي. عزيز را از زير آينه و قران رد كردهاند و دادهاند دست من تا بر سخنم سوار كنم، اولين كاري كه بايد بكنم، اين دست كه يواشكي به چپ و راست نگاهي بيندازم و از زير زمين فكرم در بيايم. حواسم را جمع كنم تا به كسي و چيزي نزنم، اگر زدم و سخن كسي را غر كردم يا سخن خودم غر شد، گرفتاريهاي بعدي دارد. بيمه و جريمه و صافكار و گلگير و نقاش سخن، روزگارم را سياه ميكند
بسيار خوب، عزيز را سوار سخن كردهام و با احتياط آمدهام توي خيابان، دستپاچه و خجالتزدهام، سخنم خوب نميرود، خودم هم كلاچ را جاي ترمز و ترمز را به جاي گاز ميگيرم، هي به چهره جذاب و خدادادياش نگاه ميكنم و ازش عذر ميخواهم، لبخند ميزند، چارهاي ندارد، حالا كه سوار اين جور سخني با چنين رانندهاي شده، بايد بسازد. دلهرهاي را در چشمهايش ميبينيم، لابد ميگويد "خدايا اين كجا و چه جور ميخواهد مرا ببرد". ياد سالها و روزهايي ميافتم كه مرتب ميديديمش در تلويزيون و توي روزنامه, با حرفهايش دلخوش ميشديم و هركس آينده روشن و آرزوهايش را در كلامش ميديد. هر صبح كه نان تازه ميخريديم، اگر گوشه نانمان سوخته بود يا خمير بود، غر ميزديم كه اين چه مملكتي است. به دل نميگرفت، قهر نميكرد. بچهها به عبا و قبايش آويزان ميشدند. جوانها از سر و كولش بالا ميرفتند، لبخند ميزد، كيف ميكرد. بيشتر شبها قصههاي قشنگي از خانه باستانيمان ميگفت. از رنجها و دردهاي باستاني كه دارو درمان باستاني داشت و دارد. بچه كوير بود. صبوري را از كويريها آموخته بود و ميدانست در ميان تپههاي شني، بوتهها و درختهاي گزي است كه جانسختند و سبزند و سايه دارند. به آنها دلخوش بود و به پرندههايي كه بر آن درختها مينشستند و تا دوردستها با نگاهشان پرواز ميكردند. چقدر از خوبيهاي تعريف ميكرد. چقدر ارشادمان ميكرد كه مقاوم و صبور باشيم. از ارشاد و فرهنگسازي دمي غافل نبود. از ارشاديهاي قديم بود. بعد كه سرش شلوغ شد، دوستانش ارشادمان كردند. ما كه گروهي بوديم و به ارشاد فكر ميكردم و به ارشاد عادت كرده بوديم، هر كداممان سازي ميزديم و سازمان را نشان نميدادند. بعضيهامان ارشادشده به دنيا آمده بوديم و مشكلي نداشتيم. بعضيهامان ميبايست هر روز ارشاد ميشديم، عين دياليزيها اگر ارشاد نميشديم، حالمان بد بود و يادمان ميرفت كه همين ديروز ارشادنشدهايم. بعضيمان "بد ارشاد" بوديم. "بد ارشاد" بودن چيزي است مثل "بد قلق" بودن و بابت اين بدقلقي كلي پز ميداديم. خلاصه همه جور هنرمندي بوديم. او و دوستانش با هيچ كداممان سر لج نداشتند، چه پرتحمل بود اين بچه كوير. به هركس سهم ارشاد خويش را ميداد و خودي و نخودي نميشناخت البته تا آنجايي كه ميشد. حرف همديگر را ميفهميديم، با نگاه مي فهميديم كه چه بگويم و چه جور بگوييم تا هر دو راضي و راحت باشيم
از بس تو اين جور فكرها هستم، حواسم به راندن سخن نيست. گاهي به جاي گاز دادن، ترمز ميكنم و گاهي هم به جاي ترمز، گاز ميدهم. پشتسريها و بغلدستيها حرص ميخورند كه اين ديگر چه جور سخنراني است. چقدر مهربان و لبخند شيرين مسافر عزيز را نگاه ميكنم و خاطرات گذشته را مرور ميكنم. يادم ميرود كه خيابان را عوضي آمدهام. زدهام به ورود ممنوع. مسافر مهربان باز لبخند ميزند و با ته لهجه شهرستاني ميگويد: "عيبي ندارد، علامت بده، چراغ بزن و با احتياط برگرد. مواظب باشد آنها كه تند ميروند بهت نزنند". با احتياط دور ميزنم و برميگردم و ميگويم: "ببخشيد، سوالي داشتم. شما آدم مهمي هستيد. چرا مهم بودنتان را به رخممان نميكشيد؟ چرا اوقاتتان تلخ نميشود از اين همه اشتباه و بيدست و پايي؟" داشتم حرف ميزدم و حواسم نبود و نزديك بود بزنم به كسي كه راهنما نزده بود و داشت ميپيچيد به چپ. طرف داد كشيد: "اوهوي چه خبرت است. رانندگي بلد نيستي پشت سخن ننشين. چرا اين قدر قيقاج و ويراژ ميدهي؟ سخنت دارد دود ميكند، بايد بروي معاينه فني
رسيده بوديم به ميداني كه هزار راه ازش ميگذشت و به ميدان "چه كنم" معروف بود. گيج شده بودم، نميدانستم از كدام طرف بروم كه هم مسافر نازنين به جايي برسد و هم خودم خلاص شوم. مسافر دست زد روي داشبورد سخنم و گفت: "نگه دار، پياده ميشوم، خودم ميدانم از كدام راه بروم". زير تابلوي توقف ممنوع نگه داشتم، پياده شد و اشاره كردم به ميدان و گفتم: "شما كار مهمي كرديد. مجسمههاي تبختر و تكبر كه از سالهاي دور در ميان ميدانهاي اين خانه باستاني بود، شكستيد و اين كار كوچكي نبود
داشتم بلبلزباني ميكردم كه مسافر عزيز اشاره كرد به تابلوي توقف ممنوع و گفت: "نهايست، برو". راه افتادم، برايش دست تكان دادم، باز هم لبخند زد. يادم افتاد كه پشتسرش كاسهاي آب ريخته بوديم و شعر خوانده بوديم
كسي كه با كسي دل داد و دل بست به آسوني نميتونه كشه دست اگر آمدن شدن را ره ببندند همون راه محبت كه توان بست
* * * *
سه روز پیش بود که آواره در کتابفروشی های مشهد بیهوده می گشتم به امید کتابی که آرامش بخش باشد در حالی که نمی دانستم آن کتاب را توی کوله پشتی ام در دوش کشیده بودم تمام آن لحظات
میدان ایتالیا
یک داستان مردمی در سه زمان
اثر آنتونیو تابوکی
ترجمه از سروش حبیبی
نشر چشمه – چاپ اول، 1380، 164 صفحه، بها هزار تومان
کتاب را از کتابخانه ی دانشگاه گرفته بودم فقط به خاطر نام مترجم ش که ترجمه هایش را دوست می دارم. کتاب را دیروز دستم گرفتم و امروز هم تمام شد، فقط می توانم بگویم یک نویسنده را می شناسم که کتاب هایش به این اندازه از تصویر سرشار است: گابریل گارسیا مارکز. تمام مدتی که کتاب را می خواندم توی ذهنم صد سال تنهایی زنده می شد و لبخند می زدم و چشم هایم می سوخت از خستگی و دوست داشتم باز هم کتاب را بخوانم، آرام و با احتیاط که تصویر ها را از دست ندهم
پشت جلد کتاب قسمتی از متن آورده شده، بخوانیم با هم
سحرگاه همان شب بود که، شایع شد که پنجره ها کوچ کرده اند. می گفتند که اولین پنجره هایی که به پرواز درآمد، مال خانه کشیش بود. این پنجره ها بر فراز میدان پرواز می کردند تا برادران خود را دعوت کنند تا گرد آیند. پنجره های دهکده یک یک خود را از دیوار ها واکندند و به دعوت پیشوایان خود، در پرواز مرتعش متحد شدند. بعد به اشاره رهبران خود دسته جمعی در آسمان بی کران، رو به جانب غرب پیش رفتند و لنگه هاشان را به ضربی آرام، چنان که گفتی بال به هم زنان، مثل غاز های وحشی مهاجر به صورت صفی شکسته آغاز کردند. باد که می وزید صفیری از دل آن ها بیرون می کشید که به آواز پرندگان می مانست. به زودی از آن ها جز خط باریکی باقی نماند که در آسمان دریا ناپدید شد. خانه ها با کاسه های چشم خالی مانده شان پرچم تسلیم برافراشتند
کتاب در یک مقدمه، سه بخش و یک موخره نگاشته شده است. مقدمه و موخره کوتاه هستند. هر بخش هم شامل بخش های کوچکی است حداکثر دو صفحه. محیط رئالیسم جادویی است، داستان ایتالیای جنوبی را از زمان گالیباردی تا حدود دو دهه بعد از جنگ دوم جهانی روایت می کند. بخشی که در پاراگراف بالا خواندید درست بعد از سوزاندن کلیسا و قتل عام مردم دهکده توسط فاشیست های آلمانی توصیف می شود، کتاب کاملا ادبی است و پشت ظاهر ساده اش کاملا سیاسی است، این گونه به پایان می رسد
دون میل ویو به من گفت بنیاد ظلم رو با ماشین هیدرولیک نمی شه بر انداخت
تمام کتاب سمبلیک است و هر صفحه سرشار از تشبیه هات و استعاره ها است، این را بخوانید
سیزده – چشم های زیبای گرسنگی
مادر جان، امروز هیچی نداریم بخوریم
استرینا جواب داد: عوضش چشم هات قشنگ می شه
و از همین سفره ی خالی که بسیار مکرر می شد، چشم های همه شان در بزرگی بسیار زیبا شد. چشم هایی عمیق و مثل آب زلال
صفحه بیست و سه
تمام بخش همین بود که خواندید، از کوتاه ترین بخش های کتاب بود و از زیباترین شان
...
تا وقتی استرینا به او جواب نوشت: ماجرا دیگر کهنه شده. آن جانور هم سکته کرده و مرده. شاید آن جا، امریکا، با این زبانی که تو حرف می زنی، گذشت زمان طور دیگری باشد. ولی این جا نه سال از آن روز گذشته و وارد سال دهم شده ایم. اسپریا جز خرچنگ چیزی نمی خورد و من به قدری فرتوت و کوچک شده ام که از تابستان سال پیش دیگر خودم را ندیدم چون قدم به آینه نمی رسید. به این ترتیب از عمرم چند سانتی متری بیشتر نمانده و اگر تو باز هم پا به پا کنی، وقتی به این جا برسی من بخار شده ام و به هوا رفته ام
صفحه چهل و دو
از ادبیات ایتالیا تا حالا فقط نوشته های ایتالو کالوینو را بسیار دوست می داشتم، شیرینی بارون درخت نشین هنوز زیر زبانم هست و متن فوق العاده ی اگر شبی از شب های زمستان مسافری را هنوز می توانم حس کنم که تکانم می دهد و دیدگاه ادبی م را شکل جدیدی می دهد
این کتاب به من نشان داد که هنوز ایتالیا راز هایی دارد که می تواند روح ت را مجنون سازد، آری ادبیات زیبای ایتالیا
.
.
.
سودارو
امروز آخرین پرده از هشت سالی است که از دوم خرداد شروع شد و به امروز ختم شده است
امروز سکوت کرده ام و دوست دارم فکر کنم، فکر کنم و خاطرات را در ذهنم دوباره زنده کنم، هشت سال پیش . . . هشت سال پیش محو در خاطرم هست، اولین چیزی که در یادم می آید نامه ی تبریک ناطق نوری است که به رئیس جمهور جدید تبریک می گفت در زمانی که هنوز شمارش آرا تمام نشده بود، ما ها توی خانه همه شاد شده بودیم که شایعه ی حکومت عدل اسلامی از ما دور شده است
بعدش یادم هست که رئیس جمهور جدید یک دفعه غیب شد، برای روز های متوالی هیچ خبر خاصی در مورد ش منتشر نمی شد، تقریبا تا زمان تنفیذ حکم توسط رهبر هیچ صدایی نبود، یادم می آید صدا وقتی بلند شد که کریستین امان پور آمد ایران و با رئیس جمهور جدید مصاحبه کرد. خاتمی در تصویر سی ان ان در سراسر جهان بود و صدایی بلند شده بود که حالا دیگر می شد همه جا آن را شنید: اصلاحات
آقای خاتمی، فراموش نکرده ام که شما دولتی را تحویل گرفتید که فقط با سه کشور ارتباط دیپلماتیک داشت، فراموش نکرده ام خروج همزمان تمام سفرای کشور های اروپایی از ایران را به خاطر میکونوس، فراموش نمی کنم امروز شما دارید دولتی تحویل می دهید که فقط با امریکا و اسرائیل رابطه ی دیپلماتیک ندارد
آقای خاتمی فراموش نمی کنم وقتی شما دولت را تحویل گرفتید قیمت نفت سقوط به سمت ده دلار در هر بشکه را آغاز کرده بود، طرح تنش زدایی شما ما را دوباره با عربستان سعودی دوست کرد و بلافاصله قیمت نفت بالا رفت، امروز که دولت را تحویل می دهید برای سیزده ماه آینده نفت ایران به قیمت بالای 50 دلار فروخته شده است، ایران امروز بالاترین درآمد نفتی را دارد
آقای خاتمی فراموش نمی کنم تورم دولت هاشمی را که به 50 درصد در سال رسیده بود، فراموش نمی کنم که دولت شما توانست تورم را به زیر 17 درصد برساند، دولت شما توانست درآمد ها را افزایش دهد، دولت شما توانست قیمت دلار را ثابت نگه دارد، دولت شما توانست طرح های اقتصادی موفق تری نسبت به دولت های قبلی اش داشته باشد
آقای خاتمی فراموش نمی کنم که به شما حتا اجازه ندادند معاون اول ریاست جمهوری را هم خودتان انتخاب کنید، که به جای آقای کرباسچی مجبور به انتخاب حبیبی شدید
آقای خاتمی فراموش نمی کنم که دولت شما حتا اجازه نداشت بداند که چقدر نفت در روز در ایران استخراج می شود، حتا اجازه نداشت در سازمان های بی در پیکر اقتصادی، نظامی، اطلاعاتی، فرهنگی، مذهبی و .... کوچک ترین دخالتی را بکند و می بایست برای همه ی آن ها پاسخگو هم می بود
آقای خاتمی می شود لیستی طولانی نگاشت بر آن چه بود و آن چه گذشت، من می خواهم همه ی حرفم را کوتاه کنم در یک جمله
آقای خاتمی من به دولت شما افتخار می کنم چون به من این امکان را داد تا ایران را آن گونه که هست ببینم، من را از رویا و خیالات به سطح سرد واقعیت پرت کرد، به من فهماند که چقدر کار باید انجام شود، که چقدر نیاز هست در ایران، چقدر کار، کار، کار که باید برایش سعی کنیم
آقای خاتمی من به دولت های شما انتقاد های جدی هم دارم، نه فقط برای مسائل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، برای کم کاری های انجام شده و اختلاف سلیقه ها، که برای نظام ناکار آمد آموزش و پرورش که در دولت شما تغییر محسوسی نکرد
برای اجبار به پوشش خاص و اجبار به اصلاح مو و اجبار به نماز اجباری که در مدارس ایران بود و هنوز هم هست
برای اصلاحاتی که می شد در داخل وزارت خانه ها انجام داد و به حد کافی به انجام نرسید
برای مسائل مختلفی که هنوز هم هستند، هستند
هر چه بود دولت اصلاحات گذشت، حالا
.
.
.
حالا روز های است که دوباره بیش از سیصد موشک امریکایی اهدافی را در داخل خاک ایران هدف گرفته اند و هر آن امکان دارد به آن ها دستور حمله بدهند، روز هایی است که سنگینی سایه ها می آیند کابوس های همیشه ی خواب های آشفته ام بشوند، وقتی فکر می کنم به روز هایی که از رفته اند، از دست رفته اند یا هر چیز دیگر، دارم فکر می کنم مگر چقدر می شد از این 8 سال انتظار داشت؟ همین قدر که به واقعیت رسیده ام برایم کافی است، بهای زندگی زیاد است آقای رئیس جمهور، خیلی زیاد است
.
.
.
خداحافظ آقای رئیس جمهور خاتمی، سلام آقای خاتمی
* * * *
سخنرانی و اتوموبیل، این عنوان متنی است که آقای هوشنگ مرادی کرمانی برای برنامه وداع با آقای خاتمی – با نام سلام آقای خاتمی – نوشته اند و در سایت امروز منتشر شده، چون احتمال می دهم سایت امروز برای خیلی ها فیلتر باشد آن را اینجا می آورم
سخنراني و اتومبيلراني، شباهت عجيبي به هم دارند؛ هم مهارت ميخواهند و هم شجاعت. آن هم در اين آمد و شدها و ترافيك سنگين، با اين خيابانهاي در دست تعمير و تغيير، خيابانهاي يك طرفه، عبور ممنوع، چراغهاي سبز و زرد و قرمز و چشمكزن و شمارهانداز، گردشهاي ناگهاني به چپ و راست بدون زدن چراغ راهنما. رانندگي هم با اتومبيل و هم با سخن سخت است. حالا اگر رانندهاي هم ترسو باشد و هم ناشي، بنشيند پشت سخن و بخواهد گاز بدهد و از لاي سخنها مثل موشي بخزد و برود ديگر واويلا. فرض كنيد اين جور رانندهاي سخني هم داشته باشد، فرسوده، از رده خارج، با لاستيكهاي صاف و ناجور و موتوري كه به روغنسوزي افتاده و دود كند، چگونه ميتواند بندهخدايي را سوار سخن كند و تا سر چهارراه برساند
حالا من آن راننده ناشي و بيدست و پا، با اين جور سخن و آن جور اوضاع و احوال خيابانها، ميخواهم عزيزي را ببرم سر چهارراه زندگي. عزيز را از زير آينه و قران رد كردهاند و دادهاند دست من تا بر سخنم سوار كنم، اولين كاري كه بايد بكنم، اين دست كه يواشكي به چپ و راست نگاهي بيندازم و از زير زمين فكرم در بيايم. حواسم را جمع كنم تا به كسي و چيزي نزنم، اگر زدم و سخن كسي را غر كردم يا سخن خودم غر شد، گرفتاريهاي بعدي دارد. بيمه و جريمه و صافكار و گلگير و نقاش سخن، روزگارم را سياه ميكند
بسيار خوب، عزيز را سوار سخن كردهام و با احتياط آمدهام توي خيابان، دستپاچه و خجالتزدهام، سخنم خوب نميرود، خودم هم كلاچ را جاي ترمز و ترمز را به جاي گاز ميگيرم، هي به چهره جذاب و خدادادياش نگاه ميكنم و ازش عذر ميخواهم، لبخند ميزند، چارهاي ندارد، حالا كه سوار اين جور سخني با چنين رانندهاي شده، بايد بسازد. دلهرهاي را در چشمهايش ميبينيم، لابد ميگويد "خدايا اين كجا و چه جور ميخواهد مرا ببرد". ياد سالها و روزهايي ميافتم كه مرتب ميديديمش در تلويزيون و توي روزنامه, با حرفهايش دلخوش ميشديم و هركس آينده روشن و آرزوهايش را در كلامش ميديد. هر صبح كه نان تازه ميخريديم، اگر گوشه نانمان سوخته بود يا خمير بود، غر ميزديم كه اين چه مملكتي است. به دل نميگرفت، قهر نميكرد. بچهها به عبا و قبايش آويزان ميشدند. جوانها از سر و كولش بالا ميرفتند، لبخند ميزد، كيف ميكرد. بيشتر شبها قصههاي قشنگي از خانه باستانيمان ميگفت. از رنجها و دردهاي باستاني كه دارو درمان باستاني داشت و دارد. بچه كوير بود. صبوري را از كويريها آموخته بود و ميدانست در ميان تپههاي شني، بوتهها و درختهاي گزي است كه جانسختند و سبزند و سايه دارند. به آنها دلخوش بود و به پرندههايي كه بر آن درختها مينشستند و تا دوردستها با نگاهشان پرواز ميكردند. چقدر از خوبيهاي تعريف ميكرد. چقدر ارشادمان ميكرد كه مقاوم و صبور باشيم. از ارشاد و فرهنگسازي دمي غافل نبود. از ارشاديهاي قديم بود. بعد كه سرش شلوغ شد، دوستانش ارشادمان كردند. ما كه گروهي بوديم و به ارشاد فكر ميكردم و به ارشاد عادت كرده بوديم، هر كداممان سازي ميزديم و سازمان را نشان نميدادند. بعضيهامان ارشادشده به دنيا آمده بوديم و مشكلي نداشتيم. بعضيهامان ميبايست هر روز ارشاد ميشديم، عين دياليزيها اگر ارشاد نميشديم، حالمان بد بود و يادمان ميرفت كه همين ديروز ارشادنشدهايم. بعضيمان "بد ارشاد" بوديم. "بد ارشاد" بودن چيزي است مثل "بد قلق" بودن و بابت اين بدقلقي كلي پز ميداديم. خلاصه همه جور هنرمندي بوديم. او و دوستانش با هيچ كداممان سر لج نداشتند، چه پرتحمل بود اين بچه كوير. به هركس سهم ارشاد خويش را ميداد و خودي و نخودي نميشناخت البته تا آنجايي كه ميشد. حرف همديگر را ميفهميديم، با نگاه مي فهميديم كه چه بگويم و چه جور بگوييم تا هر دو راضي و راحت باشيم
از بس تو اين جور فكرها هستم، حواسم به راندن سخن نيست. گاهي به جاي گاز دادن، ترمز ميكنم و گاهي هم به جاي ترمز، گاز ميدهم. پشتسريها و بغلدستيها حرص ميخورند كه اين ديگر چه جور سخنراني است. چقدر مهربان و لبخند شيرين مسافر عزيز را نگاه ميكنم و خاطرات گذشته را مرور ميكنم. يادم ميرود كه خيابان را عوضي آمدهام. زدهام به ورود ممنوع. مسافر مهربان باز لبخند ميزند و با ته لهجه شهرستاني ميگويد: "عيبي ندارد، علامت بده، چراغ بزن و با احتياط برگرد. مواظب باشد آنها كه تند ميروند بهت نزنند". با احتياط دور ميزنم و برميگردم و ميگويم: "ببخشيد، سوالي داشتم. شما آدم مهمي هستيد. چرا مهم بودنتان را به رخممان نميكشيد؟ چرا اوقاتتان تلخ نميشود از اين همه اشتباه و بيدست و پايي؟" داشتم حرف ميزدم و حواسم نبود و نزديك بود بزنم به كسي كه راهنما نزده بود و داشت ميپيچيد به چپ. طرف داد كشيد: "اوهوي چه خبرت است. رانندگي بلد نيستي پشت سخن ننشين. چرا اين قدر قيقاج و ويراژ ميدهي؟ سخنت دارد دود ميكند، بايد بروي معاينه فني
رسيده بوديم به ميداني كه هزار راه ازش ميگذشت و به ميدان "چه كنم" معروف بود. گيج شده بودم، نميدانستم از كدام طرف بروم كه هم مسافر نازنين به جايي برسد و هم خودم خلاص شوم. مسافر دست زد روي داشبورد سخنم و گفت: "نگه دار، پياده ميشوم، خودم ميدانم از كدام راه بروم". زير تابلوي توقف ممنوع نگه داشتم، پياده شد و اشاره كردم به ميدان و گفتم: "شما كار مهمي كرديد. مجسمههاي تبختر و تكبر كه از سالهاي دور در ميان ميدانهاي اين خانه باستاني بود، شكستيد و اين كار كوچكي نبود
داشتم بلبلزباني ميكردم كه مسافر عزيز اشاره كرد به تابلوي توقف ممنوع و گفت: "نهايست، برو". راه افتادم، برايش دست تكان دادم، باز هم لبخند زد. يادم افتاد كه پشتسرش كاسهاي آب ريخته بوديم و شعر خوانده بوديم
كسي كه با كسي دل داد و دل بست به آسوني نميتونه كشه دست اگر آمدن شدن را ره ببندند همون راه محبت كه توان بست
* * * *
سه روز پیش بود که آواره در کتابفروشی های مشهد بیهوده می گشتم به امید کتابی که آرامش بخش باشد در حالی که نمی دانستم آن کتاب را توی کوله پشتی ام در دوش کشیده بودم تمام آن لحظات
میدان ایتالیا
یک داستان مردمی در سه زمان
اثر آنتونیو تابوکی
ترجمه از سروش حبیبی
نشر چشمه – چاپ اول، 1380، 164 صفحه، بها هزار تومان
کتاب را از کتابخانه ی دانشگاه گرفته بودم فقط به خاطر نام مترجم ش که ترجمه هایش را دوست می دارم. کتاب را دیروز دستم گرفتم و امروز هم تمام شد، فقط می توانم بگویم یک نویسنده را می شناسم که کتاب هایش به این اندازه از تصویر سرشار است: گابریل گارسیا مارکز. تمام مدتی که کتاب را می خواندم توی ذهنم صد سال تنهایی زنده می شد و لبخند می زدم و چشم هایم می سوخت از خستگی و دوست داشتم باز هم کتاب را بخوانم، آرام و با احتیاط که تصویر ها را از دست ندهم
پشت جلد کتاب قسمتی از متن آورده شده، بخوانیم با هم
سحرگاه همان شب بود که، شایع شد که پنجره ها کوچ کرده اند. می گفتند که اولین پنجره هایی که به پرواز درآمد، مال خانه کشیش بود. این پنجره ها بر فراز میدان پرواز می کردند تا برادران خود را دعوت کنند تا گرد آیند. پنجره های دهکده یک یک خود را از دیوار ها واکندند و به دعوت پیشوایان خود، در پرواز مرتعش متحد شدند. بعد به اشاره رهبران خود دسته جمعی در آسمان بی کران، رو به جانب غرب پیش رفتند و لنگه هاشان را به ضربی آرام، چنان که گفتی بال به هم زنان، مثل غاز های وحشی مهاجر به صورت صفی شکسته آغاز کردند. باد که می وزید صفیری از دل آن ها بیرون می کشید که به آواز پرندگان می مانست. به زودی از آن ها جز خط باریکی باقی نماند که در آسمان دریا ناپدید شد. خانه ها با کاسه های چشم خالی مانده شان پرچم تسلیم برافراشتند
کتاب در یک مقدمه، سه بخش و یک موخره نگاشته شده است. مقدمه و موخره کوتاه هستند. هر بخش هم شامل بخش های کوچکی است حداکثر دو صفحه. محیط رئالیسم جادویی است، داستان ایتالیای جنوبی را از زمان گالیباردی تا حدود دو دهه بعد از جنگ دوم جهانی روایت می کند. بخشی که در پاراگراف بالا خواندید درست بعد از سوزاندن کلیسا و قتل عام مردم دهکده توسط فاشیست های آلمانی توصیف می شود، کتاب کاملا ادبی است و پشت ظاهر ساده اش کاملا سیاسی است، این گونه به پایان می رسد
دون میل ویو به من گفت بنیاد ظلم رو با ماشین هیدرولیک نمی شه بر انداخت
تمام کتاب سمبلیک است و هر صفحه سرشار از تشبیه هات و استعاره ها است، این را بخوانید
سیزده – چشم های زیبای گرسنگی
مادر جان، امروز هیچی نداریم بخوریم
استرینا جواب داد: عوضش چشم هات قشنگ می شه
و از همین سفره ی خالی که بسیار مکرر می شد، چشم های همه شان در بزرگی بسیار زیبا شد. چشم هایی عمیق و مثل آب زلال
صفحه بیست و سه
تمام بخش همین بود که خواندید، از کوتاه ترین بخش های کتاب بود و از زیباترین شان
...
تا وقتی استرینا به او جواب نوشت: ماجرا دیگر کهنه شده. آن جانور هم سکته کرده و مرده. شاید آن جا، امریکا، با این زبانی که تو حرف می زنی، گذشت زمان طور دیگری باشد. ولی این جا نه سال از آن روز گذشته و وارد سال دهم شده ایم. اسپریا جز خرچنگ چیزی نمی خورد و من به قدری فرتوت و کوچک شده ام که از تابستان سال پیش دیگر خودم را ندیدم چون قدم به آینه نمی رسید. به این ترتیب از عمرم چند سانتی متری بیشتر نمانده و اگر تو باز هم پا به پا کنی، وقتی به این جا برسی من بخار شده ام و به هوا رفته ام
صفحه چهل و دو
از ادبیات ایتالیا تا حالا فقط نوشته های ایتالو کالوینو را بسیار دوست می داشتم، شیرینی بارون درخت نشین هنوز زیر زبانم هست و متن فوق العاده ی اگر شبی از شب های زمستان مسافری را هنوز می توانم حس کنم که تکانم می دهد و دیدگاه ادبی م را شکل جدیدی می دهد
این کتاب به من نشان داد که هنوز ایتالیا راز هایی دارد که می تواند روح ت را مجنون سازد، آری ادبیات زیبای ایتالیا
.
.
.
سودارو