June 17, 2004

برنامه ي هر روزم است، صبح ها مرغ عشق ها را مي برم توي حياط_امروز ديرتر بردمشان و سر و صدا راه انداخته بودند، و عصرها هم بر مي دارمشان و مي آورم توي خانه كه در امان باشند از گربه ها
...
گفته بودم يكي از مرغ عشق ها فرار كرده بود، چند روزي گذشت و بازمانده ساكت شده بود، ما را كه مي ديد مي رفت توي اتاقكش و پيدايش نمي شد و زير چشمي ما را مي پاييد، آبش را مي خورد و غذايش را كه انگار فقط بگذار روزها بگذرند
...
يك روز ديدم چقدر كثيف شده است ... ديگر خودش را تميز نمي كرد
خسته شدم، رفتم و توي خانه گفتم كه اگر شماها نمي رسيد برويد من امروز مي روم يك مرغ عشق مي خرم
و همان روز دست خواهر زاده ام را گرفتم و قدم زنان رفتيم
تمام مدت توي لانه اش ماند
انگار احساس مي كرد داريم مي بريم پسش بدهيم
غمگين بود
غمگين
...
وقتي توي پرنده فروشي مرغ عشق را در لانه اش گذاشتند، پريد پيشش و خدايا، فقط با ديدن مي توانيد بفهميد چه شد، كاش بوديد و نگاه هاي مرغ عشق اين مدت تنها مانده بود را مي ديديد، فقط خدا مي داند كه چه احساسي داشتند اين دو
...
امروز پرنده ها را مي آوردم توي خانه، كنار هم ايستاده بودند، نوك هم را مي بوسيدند، انگار هم را دل داري مي دهند كه اين وضعيت آشفته را هم مي گذرانيم
آره، گوته آره، نگاه كن ... مرغان عشق را مي بيني با اين احساس هاي ساده و پاك شان
...
مي داني گوته، عشق آن حرف هايي كه ديگران مي گويند نيست، هيچ كدامشان، بيهوده هم نيست، ساده هم نيست، ولي چقدر برايت عادي است وقتي كه از دور دست به گذشته ها مي نگري و به خودت مي گويي من باز همهمان را مي كردم كه كرده ام
...
گوته، عشق نه به جسم است به آن صورت كه در فرهنگ غرب تبليغ مي شود و نه آن حالت عشق افلاطوني ادبيات عرفاني ما ... عشق يك واقعيت فردي است، يك احساس كه فقط وقتي واقعي است كه انسان از داشتن آن متوجه يك پيشرفت باشد، باور كن كه ما براي اين به اين دنيا آمده ايم كه پيشرفت كنيم، به معناي كلمه دقت داشته باش، پيشرفت مي تواند فقط درك ارزش يك لبخند باشد
عشق يك حس شاد است، آنقدر شاد كه گريه ات مي گيرد، آن قدر پاك است كه مهربانت مي كند، نسبت به همه چيزي
آن قدر زيبا است كه تو مي تواني آن چيزي را كه ديگران در عبورهاشان از آن فقط در مي گذرند را احساس كني
آن قدر بزرگ مي شوي كه از كوچترين حالتي همه چيزي را مي فهمي
آن قدر غني مي شوي كه وقتي با خدايت رو در رو مي شوي به گريه مي افتي
آن قدر شفاف مي شوي كه خود خدا را مي بيني
مي بيني و مي فهمي چقدر خدا مهربان است، چقدر زيباست، چقدر پاك است
عشق خدا است، خود خدا است، و آن زمان كه تو در عشق خدا را ديدي، چشم هاي ديدن خدايت باز شد و خدا را ديدي، باور كن عاشق شده اي
.
.
.
هنوز كسي عاشق نشده است، كسي توانايي عشق را ندارد
كسي توانايي اش را ندارد، خرد مي شوي، عشق كه بياييد يا كور مي شوي و يا خرد
ديگر نيستي
نبوده اي
فقط خدا هست
خواهد بود
فقط خدا عاشق است
و ما چون روح خدا را دميده در خود داريم مي فهميم، فقط براي همين است
همين

مطرب! بساز پرده ، كه كسي بي اجل نمرد
و آن كو نه اين ترانه سرايد خطا كند
جان رفت در سر مي و، حافظ ز عشق سوخت
عيسا دمي كجاست كه احياي ما كند؟

* * * *

مي داني گوته، آدم ها سه دسته نيستند، آدم ها دو دسته اند، يكي آن ها كه برنامه اي دارند و بر اساس يك هدف مشخص دارند پيش مي روند و دوم آن هايي كه روزمره اند، همين
.
.
.
چيز ديگري نيست، ما اگر مي دانيم و يا احساس مي كنيم كه مي دانيم براي چه آمده ايم كافي است، چون تلاش مي كنيم، وگرنه مي شويم روزمره، روزمره ي سرد ِ بي احساس
گوته من يك برنامه دارم، نمي دانيم چقدر قدرت و زمان دارم كه به آن برسم، ولي من پيش مي روم، تا خدا چه خواهد، گوته من بايد بروم و ببينم كه غرب چگونه زندگي مي كنند، من فرار نمي كنم، مي روم كه دنيا را بفهمم و درك كنم
با من عتاب نكن
هيچ رابطه اي براي من دو طرفه نيست، فقط من هستم و بار سنگين گذشته اي كه مرا نابود مي كند و عهدي كه با خدا بسته ام، همين، همين، هيچ كسي در هيچ جايي بر من چيزي ندارد، فقط منم كه بايد پردازم، بهاي تمام گذشته را بپردازم
برايم دعا كن
.
.
.
سودارو
2004-06-17
چهل دقيقه بامداد