June 29, 2004

نمي دانيد چقدر با ميگرن آشنايي داريد، انگار در يك توهم فرو رفته اي، يك درد كه احساسش نمي كني آزارت مي دهد و نمي گذارد راحت باشي، همه چيزي، گرما، نور، صدا و . . . آزارت مي دهند
الان ميگرن دارم و تنها چيزي كه دلم مي خواهد كمي آرامش است
همين
و همين كلمه كوچك چقدر سخت به دست مي آيد
خدايا

* * * *

آرامش را از دست داده ام، مدت هاست اين را مي دانم
مي خواهم يك سري از يادداشت هاي قديمي را در وب لاگ بگذارم
البته مجبورم چند تا از آن ها كمي تغيير دهم
ولي بيشترشان همان طوري است كه نوشته ام شان

سودارو
2004-06-29
دو دقيقه بامداد

* * * *

به نام حقيقت هستي بخش

نمي داني چه دنيايي است، نشسته ام و ديدم ديگر نمي توانم تحمل كنم، بنر دارد با چشم هايش روحم را مي جود، دارم با دست هاي چربم مي نويسم، مثل فروغ كه مي گفت شاعر ها وقتي مي خواهند بنويسند دست هاشان را مي شويند، من با دست هاي چرك شعر مي نويسم
.
.
.
حالا اين من و اين تنهايي و اين صداي تق تق كيبورد و اين روز هاي بعد از مرگ
.
.
.
نمي دانم دارم كي را خطاب قرار مي دهم، فقط مي فهمم كه من يك پسر كوچك بودم كه هر شب دنيايم را براي سدريك كوچكم مي نوشتم، و حالا
.
.
.
. . . حالا

چه بگويم؟ برو و شعر هايي كه اين شب ها نوشته ام را بخوان و ببين چه دارم مي كشم، ببين جه پيش آمده و . . . چه خواهد شد، در اين روزهايي كه مي دانم چه شريراند آدم ها

در اين دنيايي كه پرستو هم حتا وقت ندارد بيايد و حداقل از مشكلات ش را با لنگ دراز بگويد

مي بيني حتا خدا را هم بايد با اسم مستعار صدا بزني

به سرم زده است ايده ي وب لاگم را عملي كنم، مي خواهم كم كم تمام شعر هايم را بگذارم آن تو در اين . . . روزها كه دنيا مرده است و من مانده ام، من وخدا و ديگر هيچ

دارم فرياد هاي انريكو را گوش مي كنم، فكر مي كني دنيا ديگر چه قدر كوچك شود، خدا را شكر كه در اين . . . روزهاي درد سوفاروي كوچكم مشهد نيست، تنها موقعي است كه راضي ام از اين موضوع

11:08 شب-17-10-1382

* * * *

نشسته ام و در تنهايي اتاق دارم آوازهاي غربي گوش مي كنم، مثل هميشه، ساعت 1:30 نيم شبه لابد همه جا ساكته و همه خواب اند، نمي دونم تو دنيا چه خبره، مثل يك زنداني كه محكومه به زندگي كردن وسكوت، سكوت و مرگ
.
.
.
روزها دارند مي دوند و من تنها و تنها دوست شده است ژوزفينا و صفحات اينترنت كه برايم مي آورئ و آهنگ ها كه برايم پخش مي كند
.
.
.
تمام دنيا شده است حس دوري

و من در سكوت هايم مرده ام
. . .

سودارو

* * * *

اين روز ها دارد به زجر مضاعف تبديل مي شود
.
.
.
امروز به يك حالت افسردگي ناشي از دوري ات رسيدم، و براي دومين بار بعد از مرگ توانستم خواب او را ببينم، اين روزها فقط خواب مي بينم، شلوغ و آشفته و عصبي، غالبا در جمع و بحث و نمي دانم چي، غالبا هم از خواب بيدار مي شوم و يادم نيست چي شده،... 3 يا 4 روز پيش در خواب ديدم كه در ايستگاه اتوبوس خط 14 بودم و يك تلفن- شايد همراه- دستم بود ، اول توانستم با آ. صحبت كنم و بعد با تو كه صدايت گرفته بود و غمگين بود

خواب امشب شلوغ بود، فقط يادم است كه ساعت 10:30 مي خواستم به بهانه ي دوچرخه سواري بروم او را ببينم كه بابا نگذاشت

دارم در اتاق تهي ام مي نويسم، با پرده هاي كشيده و اين فكر كه 16 بهمن نزديك است

. . . كي باورش مي شود؟ فقط يك سال و ده ماه و خورده اي

سودارو-
2004-01-18

* * * *

دلم برات تنگ شده، وحشتناك، وحشتناك ... امروز يك پيشنهاد بهم شده، از طرف .... ، گفته است كه حاضر است كتاب شعر مرا چاپ كند به شرطي كه 30 درصد كتاب ها را خودم پخش كنم و يا اينكه سرمايه گذاري كنم ( اين را بعد از اين گفت كه من گفتم خانوم .... حاضر به سرمايه گذاري است، گفت كه همه كار كتاب را در اين صورت مي كند)

دلم مي خواست اينجا بودي و با تو حرف مي زدم، يادت هست آن روز كه از حرم مي آمديم بيرون از تو اجازه گرفتم كه كتاب چاپ كنم؟ آن موضوع منتفي شد، حالا، حالا، بي تو
.
.
.

دوستت دارم
بي نهايت
با صداقت
تا قيامت
.
.
.
سودارو- 2004-01-26 12:59 نيم شب

* * * *

الان ساعت ده دقيقه به يك نيم شب است، پس فردا امتحان درس مزخرف فرانسه را دارم، و الان نشسته بودم بخش اول "عبور از حلقه ي آتش" ي رضا قاسمي را مي خواندم، قبلش هم داشتم داستان مثل هميشه قشنگ گلي ترقي را مي خواندم: اتوبوس شميران


اين زندگي است، بي پايان، بي پايان
.
.
.

سودارو- 2004-01-27

* * * *

سلام همیشه

امروز صبحم را با نگاه کردن به عکس های مراسم سخنرانی آقای کوثری شروع کردم، عکس ها را روی فلاپی سورئال به من داده بود، اگه دنیا مثل قبل بود عکس ها را امروز برایت میل می زدم

الان ساعت 12:10 دقیقه است، یعنی روز 10 بهمن شروع شده است و باید روز ها را بشمارم تا برسم به پنجشنبه، 16 بهمن و در تنهایی هایم برای هزارمین بار بمیرم
.
.
.
دیروز قبل از امتحان فرانسه، با ... نشسته بودیم توی دفتر انجمن، ... برای تلفن زدن رفت بیرون، و من و او تنها نشستیم و یک دفعه ... گفت که ... دوست ش ندارد، اولش را نمی دانم که چی گفتم ولی بعدش گفتم: خوب من که تو رو دوستت دارم
او هم گفت، خوب من هم تو رو دوست دارم
ازش خواستم یک کم آروم تر بگه، ولی قبول نکرد و گفت: می خوام همه بفهمن
.
.
.

تو کی می فهمی که آدم ها اون چیزی رو می فهمند که دلشون می خواد
.
.
.

سودارو- 2004-01-30

* * * *

امشب می خواهم فقط با خودت حرف بزنم، هرجند که این نوشته ها را نمي تواني بخواني
هنوز چشم هایم مرطوب است، بعد از مرگ برای اولین بار توانستم گریه کنم، بلرزم و گریه کنم و فکر کنم که چقدر دوستت دارم

عزیزترین هستی من، ممکن است فردا از پرستو بخواهم برایت یک میل بزند و خودم بشینم کنارش و همان طور که می نویسد آرام آرام گریه کنم

چه دنیایی شده است هستی من

اسم کتابم "آسمان شب هایم آبی است" و بیشتر اشعار همین مجموعه را دارد که من در طول روزهای تنهایی و مرگ نوشته ام

می بینی؟ تنها راه ارتباط من با توی عزیز شده است تلاش ی بی پایان برای چاپ کتاب

فردا، یعنی همین الان 16 بهمن است و من دارم می میرم
.
.
.
دارم دیوانه می شوم، دلم برات تنگ شده، تنگ شده، تنگ شده، خدایا چه طوری بگم؟

امشب نشستم و دو تا از یادداشت هات رو خوندم، یکی اون نامه ای که برای آ. نوشتی و به من گفتی که بخوانم و توی اون از کنکور نوشته بودی و از من و از تنهایی. . . و بعد نامه ای که 16 بهمن پارسال به من دادی را خواندم، و بعد اشک ها بود كه مي غلتیدند. . . کاش دوباره شب بود و من در خانه ی تنها سرم را می گذاشتم روی پاهای تو و گریه می کردم و وقتی می پرسیدی چرا گریه می کنی، بگم آخه تنهام، بگی پس من کیم؟
. . . بگم تو خود من ی

دارم دیوانه می شوم و دارم کمکم می فهمم که تو چی می گفتی، آخه من جز بدبختی برای تو چی آوردم؟
چی؟ چی؟ من فقط یک آدم خود خواه و احمقم، کاش نبودم و تو زندگی ات رو می کردی و حالا هیچ اتفاقی نیافتاده بود
.
.
.
دوستت دارم، دوستت دارم
.
.
.

سودارو- 2004-02-05 00:48 صبح 16بهمن